رویکرد روانکاوی
همزمان با رشد رفتارگرائی در آمریکا، زیگمود فروید مفهوم روانکاوی را دربارهٔ رفتار آدمی در اروپا پایهگذاری میکرد. فروید در رشتهٔ پزشکی تحصیل کرده بود، ولی به تحولاتی نیز که در آن زمان در مبحث شناخت جریان داشت، علاقه نشان میداد. از برخی جهات، روانکاوی فروید آمیزهای از شناخت و فیزیولوژی قرن نوزدهم بود. کار خاص فروید این بود که مفاهیم شناختی رایج زمان خود را در زمینهٔ هوشیاری، ادراک، و حافظه با مفاهیم زیستشناختی غریزهها در هم آمیخت تا از این راه نظریهای نوین و متهورانه در باب رفتار آدمی بنا نهد.
فرض بنیادی در نظریهٔ فروید این است که بخش عمدهٔ رفتار، ریشه در فرآیندهای ناهوشیار (unconscious) دارد. مقصود فروید از فرآیندهای ناهوشیار عبارت بود از باورها، ترسها، و خواستهائی که شخص از وجود آنها آگاه نیست. اما در هرحال بررفتار او اثر میگذارند.
فروید معتقد بود بسیاری از تکانههائی (impulses) که در دورهٔ کودکی با منع یا تنبیه والدین یا جامعه روبهرو شدهاند، برخاسته از غریزههای فطری هستند. این تکانهها از آنجا که از بدو تولد در همهٔ ما وجود دارند از قدرت اثرگذاری فراگیری برخوردار هستند که باید بهنحوی آن را حل و فصل کرد. منع آنها فقط سبب میشود از حیطهٔ آگایه به حیطهٔ ناهوشیار رانده شده، همانجا ماندگار شوند و بر رؤیاها، لغزشهای لفظی (slipe of speech)، و اطوار قالبی (mannerisms) اثر بگذارند و بهصورت مشکلات هیجانی و نشانههای (symptoms) بیماری روانی، یا برعکس بهشکل رفتارهای مورد پذیرش جامعه مانند فعالیت هنری و ادبی جلوهگر شوند. برای مثال، اگر از دست کسی که جدائی از او برایتان مقدور نیست خشمگین باشید، خشم شما بهصورت ناهوشیار درمیآید و احتمالاً بهطور غیرمستقیم بهصورت رویائی دربارهٔ آن شخص ظاهر میشود.
فروید معتقد بود هریک از اعمال آدمی علتی دارد که ریشهٔ آن را باید در یک انگیزهٔ ناهوشیار جست و نه در دلیل معقولی که خود شخص ارائه میدهد. او بهطور کلی دیدگاهی منفی دربارهٔ طبیعت انسان داشت و معتقد بود آدمی را نیز همانند حیوانها سایقهای اساسی (عمدتاً جنسی و پرخاشگری)، هدایت میکنند و آدمی مدام با جامعهای که بر مهار کردن این تکانهها تأکید دارد، در ستیز است. هرچند بسیاری از روانشناسان نظرگاه فروید را دربارهٔ ناهوشیار بهطور کامل نمیپذیرند، اما احتمالاً این را میپذیرند که آدمیان به برخی از جنبههای شخصیت خود، آگاهی کامل ندارند - همان جنبههائی که احتمالاً طی تعاملهای فرد با خانوادهاش در دوران کودکی بهوجود آمدهاند.
روانکاوی، شیوههای نوینی برای نگریستن به مسائل نمونهواری در اختیار ما میگذارد. فروید (۱۹۰۵) بر آن است که یاد زدودگی کودکی ناشی از این است که برخی تجربههای هیجانی نخستین سالهای زندگی، چنان تکاندهنده هستند که راه دادن آنها به حیطههای هوشیاری در سالهای بعد (یعنی بهخاطر آوردن آنها)، شخص را گرفتار اضطراب میکند. در مورد چاقی همین بس که به این واقعیت آشنا اشاره کنیم که برخی افراد هر وقت مضطرب میشوند دست به پرخوری میزنند. طبق دیدگاه روانکاوی، این قبیل افراد احتمالاً در برابر موقعیت اضطرابآور، بههمان پاسخی دست میزنند که در سرتاسر زندگی آنها مایهٔ راحتی بوده است - یعنی پاسخ خوردن. البته در مورد جلوهٔ پرخاشگری نیز روانکاوی حرفهای بسیاری برای گفتن دارد. فروید ادعا میکرد که پرخاشگری یک غریزه است، به این معنی که هدف آن ارضای یک میل فطری است. هرچند این دیدگاه در روانشناسی انسانی در سطح وسیعی پذیرفته نشده است، اما با دیدگاه برخی زیستشناسان و روانشناسانی که پرخاشگری را در حیوانها مطالعه میکنند، همخوانی دارد.
بهتدریج از شمار روانشناسانی که خود را از پیروان راستین فروید میدانند کاسته میشود، ولی بسیاری از مفاهیم روانکاوی هنوز شأن و نفوذ خود را حفظ کردهاند.