شواهد اصالت وجود
شاهد اول
حقیقت هر شیئى هستى آن شیئى است و بواسطه هستى آثار و احکام هر شیئى بر آن
مترتب مىگردد بنابراین، هستى، براى این که حقیقتشناخته شود از هر امر
دیگرى شایستهتر است زیرا هر امر دیگرى تنها به واسطه هستى در زمره حقایق
قرار مىگیرد.
به این ترتیب اگر بگوئیم هستى حقیقت همه حقایق استسخنى به گزاف نگفتهایم به عبارت دیگر مىتوان گفت که هستى در «حقیقتبودن» خود به حقیقت دیگرى نیازمند نیستبلکه به خودى خود عالم عین و خارج را تشکیل مىدهد در حالیکه غیر هستى یعنى ماهیات تنها به واسطه هستى در عالم عین و خارج تحقق مىپذیرند.
شاهد دوم
در این مطلب تردیدى نیست که جهان خارج و عالم ذهن طرف موجودات شناخته
نمىشوند. وقتى گفته مىشود که فلان شیئى در جهان خارج یا در عالم ذهنى
موجود است منظور این نیست که جهان خارج با عالم ذهن ظرف یا محلى است که آن
موجود در این ظرف استقرار یافته استبلکه مقصود از وجود داشتن چیزى در خارج
این است که آن چیز داراى نوعى هستى است که آثار و احکامش بر آن مترتب شده
است و هنگامى که گفته مىشود فلان شیئى در ذهن موجود است منظور این است که
آثار و احکام خارجى آن موجود، بر آن مترتب نمىگردد.
با توجه به آنچه ذکر شد مىتوان ادعا کرد که اگر آنچه در خارج اصیل و متحقق
است جز ماهیت چیز دیگرى نباشد لازمه آن این خواهد بود که بین وجود ذهنى و
وجود خارجى هیچ گونه تفاوت و دو گانگى تحقق نپذیرد در حالیکه این امر
بالضروره باطل است زیرا ماهیت چه بسا در ذهن تحقق مىپذیرد ولى در جهان
خارج موجود نیست.
شاهد سوم
اگر موجودیت و تحقق اشیاء تنها به ماهیات آنها باشد و نه به امر دیگر
مستلزم این خواهد بود که حمل برخى ماهیاتپذیر نباشد زیرا در حمل، دو مفهوم
متغایر و متفاوت در وجود با یکدیگر اتحاد پیدا مىکنند و حکم نیز بر همین
نوع از اتحاد اشعار دارد به عبارت دیگر مىتوان گفتحمل شیئى بر شیئى دیگر
اشعار دارد به عبارت دیگر مىتوان فتحمل شیئى بر شیئى دیگر بدین معنى است
که آن دو شیئى در وجود با یکدیگر متحدند و در مفهوم و ماهیت غیر یکدیگرند.
تردیدى نمىتوان داشت که آنچه مناط و ملاک غیریت است غیر از آن چیزى است که
ملاک اتحاد و یگانگى شناخته مىشود حکما نیز آنجا که گفتهاند: حمل همواره
مقتضى اتحاد در وجود خارجى و غیریت در ذهن است. به همین نکته اشاره
کردهاند اکنون اگر وجود چیزى جز ماهیت نباشد مستلزم این خواهد بود که در
حمل بین ملاک اتحاد و ملاک غیریت هیچ گونه تفاوتى تحقق نپذیرد و چون این
امر باطل شناخته مىشود ملزوم آن نیز باطل خواهد بود آشکار است که صحتحمل
همواره به نوعى وحدت و نوعى از غیریت وابسته است زیرا در وحدت محض حمل تحقق
نمىپذیرد و در کثرت محض نیز حائى براى تحقق حمل وجود ندارد بنابراین اگر
وجود امرى انتزاعى شناخته شود ناچار در وحدت و کثرت خود تابع آنگونه از
معانى و ماهیاتى خواهد بود که با آنها اضافه و نسبت پیدا مىکند و هنگامى
که وجود در وحدت و کثرت خود تابع ماهیات شناخته شود حمل شایع و متعارف صورت
نمىپذیرد و آنچه بعنوان حمل مطرح مىگردد جز حمل اولى ذاتى چیز دیگرى
نخواهد بود.
شاهد چهارم
در مقابل کسانى که وجود را امرى انتزاعى مىدانند گفته مىشود که اگر وجود،
موجود و متحقق نباشد هیچ یک از اشیاء موجود نخواهد بود و چون موجود نبودن
اشیاء بالضروره باطل است موجود و متحقق نبودن وجود نیز باطل خواهد بود.
بیان ملازمه به این ترتیب است که گفته مىشود: هرگاه ماهیت در حد ذات و
مجرد از وجود لحاظ شود، ناچار معدوم خواهد بود و چنانکه صرف نظر از وجود و
عدم مورد نظر قرار گیرد نه موجود خواهد بود و نه معدوم. اما اگر وجود به
حسب ذات خود موجود و متحقق نباشد به هیچ وجه نمىتوان از وجود یا ماهیتیکى
را بر دیگرى حمل کرد زیرا ثبوت چیزى بر چیز دیگر و همچنین منضم ساختن یک
شیئى به شیئى دیگر مستلزم یا فرع بر این است که «مثبت له» وجود داشته
باشد. اکنون با توجه به این که ماهیت در حد ذات خود موجود نیست اگر وجود
نیز در حد ذات خود موجود و متحقق نباشد چگونه مىتوان از تحقق موجودات سخن
به میان آورد؟ کسى که از وجدان سالم برخوردار باشد به روشنى مىداند که اگر
ماهیتیکى از سه حالت اتحاد یا معروض بودن و یا عارض بودن نسبتبه وجود را
نداشته باشد به هیچ وجه نمىتوان آن را موجود بشمار آورد زیرا منضم ساختن
یک امر معدوم به معدوم دیگر نیست چنانکه منظم ساختن یک مفهوم به مفهوم دیگر
بدون این که حداقل یکى از آنها وجود داشته باشد یا هر دو عارض یک امر سوم
شده باشند معنى صبح و قابل ملاحظه ئى ندارد.
باید توجه داشت که در نظر صدرالمتالهین ماهیتبا وجود اتحاد پیدا مىکند
ولى در نظر حکماى مشائى بنا بر قول مشهور ماهیت معروض وجود داشته البته
برخى از صوفیه به عکس حکماى مشائى ماهیت را عارض بر وجود مىشناسند. در هر
یک از اقوال سه گانه این فرض مسلم گرفته شده است که ماهیت در پرتو نور وجود
تحقق مىیابد.
در اینجا موجود بودن هرچیز تنها از طریق انتساب به واجب الوجوب وجود براى
ماهیت همان فرزند بودن براى فرزندان نیست زیرا اتصال ماهیتبه وجود جز تحقق
وجود ماهیت چیز دیگرى بواسطه نوعى نسبت است که با یک شخص بعنوان پدر حاصل
مىشود ولى آنچه ماهیات از طریق نسبتخود شان با واجب الوجود کسب مىکنند
همان چیزى است که وجود و تحقق آن را تشکیل مىدهد.
شاهد پنجم
اگر وجود صورت عینى و تحقق خارجى نداشته باشد در هیچ یک از انواع، جزئى
حقیقى تحقق نمىپذیرد و در واقع شخص براى نوع بى معنى و بى وجه خواهد بود.
زیرا ماهیت از آن جهت که فقط ماهیت است از اشتراک میان افراد کثیر و همچنین
از عروض کلیتبر آن در عالم ذهن امتناع ندارد منضم ساختن مفاهیم کثیر و
متعدد به یک ماهیت نمىتواند آن را از اشتراک میان افراد کثیر خارج سازد به
عبارت دیگر مىتوان گفت تخصیص یک کلى به کلى دیگر اگر چه شمار آنها به
هزار کلى بالغ گردد موجب تشخص نمىشود. به این ترتیب براى این که شخص تحقق
یابد به چیزى نیاز است که خود به حسب ذات متشخص باشد و کثرت وقوع آن قابل
نصور نباشد آنچه از این ویژگى برخوردار است جز وجود چیز دیگرى نیست اکنون
اگر در افراد یک نوع وجود تحقق نداشته باشد هیچ یک از آن افراد در جهان
خارج به ظهور نخواهد رسید و این امر خلاف فرض است. کسى نمىتواند ادعا کند
که تشخص افراد از طریق اضافه به تشخص حق تبارک و تعالى حاصل مىگردد زیرا
اضافه یک شیئى به شیئى دیگر پس از حصول تشخص امکانپذیر مىگردد. از این
نکته نیز نباید غافل بود که اضافه از آن جهت که اضافه استیک امر عقلى و
کلى بشمار مىآید. در این مسئله نیز تردید نیست که انصمام یک کلى به کلى
دیگر موجب تشخص نمىگردد. به این ترتیب تشخص افراد یک نوع از طریق توسل به
معنى اضافه قابل توجیه نخواهد بود. البته این سخن تنها هنگامى مىتواند
درستباشد. که اضافه بعنوان یک مفهوم یا یک مقوله مطرح گردد. اما آنجا که
از اضافه اشرافیه سخن به میان مىآید حضور و شهود ملاک و مناط امور است و
از علوم حضولى و طبقه بندى مقولات و مفاهیم کارى ساخته نیست.
شاهد ششم
براى این که معنى اتصاف ماهیتبه وجود و نحوه عروض هستى بر ماهیت معلوم شود
بررسى معنى عروض و بیان اقسام آن ضرورى مىنماید. حکما عارض را بر دو قسم
دانستهاند: عراض وجود و عارض ماهیت عارض شدن مثلا سفیدى بر یک جسم و علو
بالائى بر آسمان در خارج، از مصادیق قسم اول شناخته مىشود ولى عروض فصل بر
جنس و تشخص بر نوع از مصادیق قسم دوم بشمار مىآید.
محققان اهل حکمتبر این عقیدهاند که اتصاف ماهیتبه وجود و عروض هستى بر
ماهیتیک اتصاف خارجى و عروض حلولى نیستبلکه این اتصاف یک اتصاف عقلى است
که از طریق تحلیل عقلانى مىتوان به عروض وجود بر ماهیت راه یافت.
کسانى که با مسائل فلسفى آشنائى دارند به خوبى مىدانند که در عروض تحلیلى
نمىتوان براى معروض مرتبهاى از تحصل وجودى را در نظر گرفت که از عارض خود
جدا و عارى بوده باشد مثلا وقتى گفته یم شود فصل عارض بر جنس مىگردد
منظور این نیست که جنس در خارج یا ذهن از نوعى تحصل وجودى بدون فصل بر
خوردار است و سپس معروض فصل واقع مىشود بلکه معناى معروض بودن جنس نیست و
تنها مىتوان آن را لاحق به معنى جنس دانست ابن سخن منافى این نیست که جنس
با فصل خود از جهت وجود متحد بوده باشد.
با توجه به آنچه ذکر شد مىتوان گفت در باب عارض ماهیت
عروض به حسب تحلیل به هیچ وجه با اتحاد در مقام وجود منافات ندارد و این
همان چیزى است که در باب ارتباط میان وجود و ماهیت مطرح است و عروض وجود بر
ماهیت هرگز به معنى این نیست که آنها با یکدیگر متحد و یگانه نیستند.
از آنچه گذشت این نتیجه بدست مىآید که وجود در عالم عین، متحقق و متحصل
است زیرا اگر وجود در عالم عین تحقق نداشته باشد عروض آن بر ماهیت از نوع
عروض تحلیلى نخواهد بود. وقتى عروض وجود بر ماهیت تحلیلى نباشد ناچار باید
در زمره امورى قرار گیرد که از ماهیات ثابت و متحقق انتزاع مىشود و بر
آنها حمل مىگردد. این امر اگر چه در نظر قائلان به اصالت وجود نا مقبول و
غیر موجه است ولى طرفداران اصالت ماهیتبه انتزاعى بودن معنى وجود فتوا
دادهاند و آن را سخت موجه و قابل قبول مىدانند.
صدرالمتالهین نیز پس از تقریر و بیان شاهد ششم مخاطب خود را به تامل دعوت
کرده استبنظر مىرسد که دعوت به تامل در مفاد شاهد ششم به این منظور صورت
گرفته است که طرفداران اصالت ماهیت مىتوانند در آن مناقشه و گفتگو نمایند.
شاهد هفتم
حکماى اسلامى در باب وجود اعراض بگونهاى سخن گفتهاند که مىتوان آن را از
شواهد اصالت وجود بشمار آورد در نظر این بزرگان مقوله عرض بگونهاى است که
وجود آن «فى نفسه» جز وجودش براى موضوع چیز دیگرى نیست. معنى این سخن آن
است که وجود عرض در حد ذات همان چیزى است که حلول در موضوع خود را تشکیل
مىدهد.
تردیدى نمىتوان که حلول عرض در موضوع خود یک امر عینى و خارجى زائد بر
ماهیتبشمار مىآید. این مسئله نیز مسلم است که موضوع عرض داخل در ماهیت و
حد آن نیستبلکه در وجود آن- که چیزى جز نفس عرضیت و حلول در موضوع نیست-
داخل استبه همین سبب است که حکما در کتاب برهان گفتهاند که در حد اعراض
موضوع همواره اخذ شده است.
بزرگان حکمت این نکته را نیز یادآور شدهاند که اخذ موضوع در حد و تعریف
اعراض از جمله موارد زیادت حد بر محدود شناخته مىشود. حکما در مقام توضیح
زیادت حد بر محدود غالبا به ذکر مثال توسل جسته و گفتهاند اخذ دایره در
تعریف قوس و ذکر بنا در تعریف بنا از موارد بارز زیادت حد بر محدود شمرده
مىشود قوس بعنوان «قطعهاى از دایره» تعریف شده است و تردیدى نیست که
کلمه دایره در این تعریف نمونهاى از زیادت حد بر محدود بشمار مىآید.
با توجه به آنچه ذکر شد مىتوان گفت عرضیت عرض چیزى است که حلول در موضوع
خود را تشکیل مىدهد و وجودش نیز بر ماهیتش زائد استبه همین سبب وجود
اعراض تحت عنوان «وجود فى نفسه لغیره» مورد شناسائى قرار مىگیرد بر خلاف
وجود رابط که جز «وجود لغیره» چیز دیگرى نیست وجود رابط بگونهاى است که
هرگاه به استقلال ملاحظه شود. از حقیقتخود عارى مىگردد. ولى وجود عرض
وجود «فى نفسه» است که چون متقوم به خود نیست و حال در موضوع است «لغیره»
شناخته مىشود.
به این ترتیب اگر ادعا کنیم که وجود عرض در عین «فى
نفسه» بودن عین حلول حلول در موضوع خود استسخنى به گزاف نگفتهایم.
انتقال عرض نیز به این دلیل ممتنع شناخته مىشود که عرض در وجود خود مستقل
نیست و انتقال، همواره فرع بر استقلال در وجود است.
خلاصه کلام در این باب این است که موضوع در عین این که خارج از ماهیت عرض
شناخته مىشود در وجود آن دخیل نیستبه همین سبب مثلا حلول سیاهى در جسم که
یک امر خارجى است غیر از ماهیت آن بشمار مىآید به عبارت دیگر مىتوان گفت
مقوله عرض در عین این که از جهت وجود «لغیره» است و غیر مستقل شناخته
مىشود.
با توجه به این مقدمات اگر وجود یک امر واقعى و عینى نباشد و تنها بعنوان
یک امر انتزاعى و اعتبارى مطرح شود مستلزم این خواهد بود که وجود سیاهى
همان معنى سیاهى باشد نه حلول در جسم که اساس معنى سیاهى بشمار مىآید.
به سخن دیگر مىتوان گفت اگر وجود یک امر عینى و خارجى نباشد لازمه آن این
است که در باب اعراض تفکیک وجود از ماهیت منتفى گردد. در حالیکه تفکیک وجود
از ماهیت در باب اعراض پذیرفته شده است و هرگاه در باب اعراض این امر
پذیرفته شود در باب جواهر نیز وضع به همین منوال خواهد بود زیرا جواهر
همواره مورد احتیاج اعراض بودهاند و چیزى که «محتاج اولیه» باشد
نیرومندتر از محتاج است. بر همین اساس مىتوان ادعا کرد آنجا که وجود عرض
یک امر انتزاعى و اعتبارى نباشد وجود جواهر نیز به طریق اولى انتزاعى و
اعتبارى نخواهد بود.
شاهد هشتم
آنچه در این شاهد مطرح شده از جمله امورى است که به مسئله اصالت وجود وضوح مىبخشد و فضاى آن را روشنتر مىگرداند.
تردیدى که نیست که برخى از امور داراى شدت و ضعف هستند و در استحاله و
اشتداد، مراتب مختلف و متفاوت را طى مىکنند. آنچه اشتداد کیفى مىپذیرد
ناچار داراى حرکت است و حرکتیک امر ممتد و متصل بشمار مىآید این مسئله
نیز مسلم است که در یک امر متصل حدود غیر متناهى و بى پایان قابل فرض است و
هر یک از این حدود نیز یک ماهیت نوعى بشمار مىآید اکنون اگر وجود یک امر
اعتبارى و انتزاعى شناخته شود نا چار در وحدت و کثرت تابع ماهیات خواهد بود
به این نکته نیز باید توجه داشت که در امور اشتدادى ماهیات نوعى غیر
متناهیند و حد یقین نمىتوان براى آنها در نظر گرفت.
لازمه این سخن آن است که انواع نا متناهى بالفعل محصور بین دو حد مبدء و منتها قرار گرفته باشد و این امر بالضروره ممتنع است.
به این ترتیب کسانى که وجود را امرى انتزاعى و اعتبارى
بشمار مىآورند با اشکال عقلى روبرو خواهند شد ولى اعتقاد به اصالت وجود با
این اشکال روبرو نیست زیرا بر مبناى این اندیشه همه ماهیات نوعى، داراى
وجود واحدند و از یک صورت اتصالى برخوردارند به بیان دیگر در نظریه اصالت
وجود، هستى همانند یک رشته محکم همه امور متفرق و متباین را منظم مىسازد و
از گسستگى آنها آسیب نمىپذیرد تردیدى نمىتوان داشت که در یک وحدت اتصالى
حدود و ماهیاتى که در آن قرض مىشود بالقوه است و حدود بالقوه نا متناهى
به هیچ وجه با وحدت اتصالى ناسازگارى ندارند در یک واحد متصل همواره وحدت
بالفعل است و کثرت بالقوه و روشن است که وحدت بالفعل به هیچ وجه کثرت
بالقوه را نفى نمىکند. (1)
آنچه در اینجا ذکر شد مهمترین براهین و شواهدى است که صدر المتالهین براى
اثبات اصل اصالت وجود اقامه کرده همه آنها را در کتاب «المشاعر» خود گرد
آورده است این فیلسوف بزرگ در سایر آثار خود نیز از این براهین استفاده
کرده ولى در هر یک از این آثار به حسب مناسبت مقام، براى برخى از این شواهد
اهمیتبیشترى قائل شده است او در رساله «المظاهر (2) الالهیه» تنها به
شاهد اول اشاره کرده و مىگوید:
« هر چیزى که در عالم عینى یا در عالم ذهن تحقق پذیرد بواسطه وجود تحقق
مىپذیرد در این صورت چگونه مىتوان هستى را یک امر اعتبارى بشمار آورد؟»