فصلنامه پژوهشي انديشه نوين ديني، شماره 2، پائيز 1384، صفحات (147 161)

 نویسنده :مصطفی خلیلی

 منبع اینترنتی این پست

حقيقت محمديه درحکمت متعاليه

چكيده

قاعدة الواحد و امكان اشرف از قواعد مهم فلسفة اسلامي بر ضرورت صدور عقل به عنوان صادر اول از ذات حق تعالي حكم مي‌كنند. عقل در حكمت متعاليه، حقيقت و روح متعالي محمد (ص) است كه بنابر نقل و عقل تأييد مي‌شود. پيامبر (ص) شالودة هستي، واسطة آغاز نظام تكوين، بقاي آن و معاد همة موجودات است و همان انسان كامل است كه فيض حق را به موجودات مي‌رساند. ملاصدرا پيامبر (ص) را وجودي منزه از قوه و انفعال و احتياج مي‌داند و بدين طريق اولويت پيامبر (ص) را در آيات و روايات تعيين مي‌‌كند. صراط مستقيم الهي و آئينة جامع صفات و آثار الهي در وجود پيامبر (ص) ظهور مي‌يابد و اذن شفاعت خاص اوست.

كليد واژه‌ها

قاعدة الواحد، قاعدة امكان اشرف، عقل، حقيقت محمدي، انسان كامل

طرح مسأله

فيلسوفان مسلمان دو قاعده را در آثار فلسفي خود مطرح و آن را به اثبات رسانده¬اند. يکي از آن دو اصل عقلي، قاعدة «الواحد» و ديگري «امکان اشرف» است. حکما اين دو قاعده را از مهمترين قواعد فلسفي به شمار آورده¬اند، زيرا بسياري از مسائل فلسفي بدان مربوط مي گردند. اکثر فلاسفه مسلمان، اين دو قاعده را در آثار خويش بيان داشته و مفاد آن را پذيرفته اند. فارابي مبتکر قاعدة «الواحد» را ارسطو دانسته است (فارابي، ص7). ولي ابن رشد مبدع آن را افلاطون مي داند(، ص160) و ميرداماد آن را از امهات اصول عقليه به شمار مي‌آورد. (، ص22).

ادله و براهيني براي اثبات اين دو قاعده اقامه گرديده که محل بحث ما نيست. در اين مقاله قاعدة الواحد و امكان اشرف بر حقيقت نوريه محمديه تطبيق، و ديدگاه ملاصدرا در باب آن بيان مي‌گردد.

حکما بر اساس قاعدة «الواحد لايصدر عنه الا الواحد» معتقدند که صادر اول از ذات حق تعالي عقل مجرد است. عقل يعني جوهر تام کامل که وجودي کامل¬تر از آن در عالم، ممکن نخواهد بود.

صدرالمتألهين در حکمت متعاليه به طرح و بحث از اين قاعده پرداخته، ضمن فطري دانستن آن به رفع شبهات وارده مي¬پردازد، و تفسير و تبيين و تعيين مصداق آن را در آثار ديگرش مي‌آورد. او ضمن اثبات و رد شبهات وارده مي‌گويد: «اين اصلي است که عقل نظري و فطرت طبع سليم و ذوق مستقيم بدان اعتراف داشته و کسي جز معاندان و مخالفان حق، آن را منکر نشده¬اند» (ملاصدرا، اسفار، 7/204).

قاعدة ديگر که موافق با اين اصل مي¬باشد قاعدة «امکان اشرف» است. مطابق مفاد اين قاعده عقل که اشرف موجودات و اتم آنهاست بايد در مرتبة ايجاد مقدم بر ممکن اخس باشد. چه اگر ممکن اخس مقدم بر اشرف باشد لازم مي‌آيد که اشرف از اخس به وجود آيد و اين از لحاظ عقلی محال است. بنابراين اين قاعده اصلي شريف و برهاني پرفايده است ( همان، 7/244).

فلاسفة مسلمان با توجه به اين دو قاعدة عقلي و فلسفي  در مقام اثبات دو امر در نظام تکوين برآمدند. نخست، از ذات احديت، صدور بيش از يک امر محال است زيرا صدور کثير از واحد ممکن نمي باشد و ديگر اينکه معلول اول و صادر نخست از حيث وجودي بايد بر همة ممکنات، شرافت داشته باشد. اما صادر نخستين که بايد شريف¬ترين موجودات باشد کيست؟ آنچه در اين نوشتار بدان پرداخته مي شود پاسخ از نگاه مؤسس حکمت متعاليه و پيروان اوست.

فعل حق تعالي 

فعل حق بر دو قسم بوده و بر اساس آن دو عالم از او متفرع است. عالم امر و عالم خلق. عالم امر همان عالم مجردات است که خلق دفعي داشته، اما عالم خلق، عالم ماده و ماديات است که خلق تدريجي دارد. صدرالمتألهين در کتاب مشاعر در اين رابطه چنين مي‌گويد: «فعل حق بر دو قسم است امر و خلق، اما امر او با اوست و خلق او حادث زماني است. در حديث از پيامبر (ص) آمده که «اول ما خلق الله العقل» و در تعبير ديگر «القلم» و «نوري» آمده است. معناي همه يکي است که تعبيرات به اعتبارات مختلف گشته. زيرا صادر اول به اعتبار تجرد و بساطت و تعري از ماده عقل است(ملاصدرا، المشاعر، ص202).

در شواهد الربوبيه آورده است که نخستين اثر از ناحية ذات مقدس واجب الوجود، همان وجود منبسط است که تجلي اول ذات و مساوي در کليه موجودات است و قول خداوند که فرمود: و ما امرنا الا واحده اشاره به همين نکته دارد. صادر اولين بايد موجودي واحد باشد هم در اصل وجود و هم در مقام فعل و تأثير، و آن جز عقل نخواهد بود(مشهد دوم، اشراق سوم).

عالم خلق از حيث مرتبه وجودي پس از عالم  امر است و ذات اقدس باري اولين مخلوق خود را در عالم امر با خلق عقل آغاز نمود. ملاصدرا در توضيح و تأکيد ديدگاه خويش در تفسير حديث عقل گويد: «اي برادران سالک به سوي خدا با قدم عرفان بدانيد که همانا اين عقل، اول مخلوقات و نزديکترين مجعولات به سوي حق است و اعظم و اتم آنهاست و دوم موجودات در موجوديت است. اگرچه اول خداوند تعالي است و در حقيقت دوم براي او نيست زيرا که وحدت خداوند وحدت عددي نمي باشد. بنابراين مراد ما همان است که در حديث نبوي وارد شده که «اول ما خلق الله العقل» مجعول اول را عقل، دوم را نفس و سوم را جسم گويند» (شرح اصول کافي، 1/216) و مقصود از عقل اول، حقيقت و روح متعالي محمد (ص) است. چنانچه اين معني را به نظم درآورده است (همو، مجموعة اشعار،ص 7).

عقــــل اول سايه نور خداسـت        ذات او معني روح مصطفـاسـت

مرجع جان هاي هر يک ز انبيـا        هست تا حد يکي زين عقــل ها

 

عـــقل بـاشـد سايـه نور احـد          پاک و بي غش باشد از نفس و جسد

شالودة هستي

در نصوص وارده به واقعيت و اصل حيات علوي و سفلي روح اطلاق شده است. اين تعبير براي آن است که اصل وجود، عاري از نقص و خالص از ظلمت و جسم و عدم مي باشد(همو، اسفار، 7/262-263).

نزد بزرگان صوفيه و محققان آنها مراد از آن روح همان حقيقت محمديه است. زيرا کمال وجود پيامبر (ص) وجودي است که وجودات از او ابتدا شده و به سوي او برگشت مي کنند. آنچه در اين ديدگاه ياري مي رساند که معتقد گرديم مراد از عقل اول، روح رسول الله (ص) است، عبارتي در حديث است که فرمود: «استنطقه»، آن عقل را صاحب نطق و کلام قرار داد و فرمود: «اقبل فاقبل ثم له ادبر فادبر» و اين همان حال روح پيامبر (ص) است. سپس او را به زمين هبوط داد. نور او نور همه انبياء بود چنانچه در روايت آمده که«نحن الاخرون السابقون» يعني آخرون بالخروج و ظهور، مثل ثمره و ميوه و اولون در خلق و وجود مثل بذر(همو، شرح اصول کافي، 1/218).

او نه تنها اساس و شالوده هستي بوده که نظام تکوين از او آغاز گرديد بلکه معاد و برگشت همه موجودات به واسطه او محقق مي‌شود. امام خميني که در فلسفه از مکتب حکمت متعاليه متأثر است مي گويد: «ان عود الموجودات الي الله تعالي بتوسط الولي المطلق صاحب النفس الكليه الالهيه و واجد مرتبه العقل و ان الموجودات بمنزله القوي و الالآت و المتفرعات من وجود الانسان الکامل، فکما ان بدو ايجادها من الحضره الغيب بتوسط رب الانسان الکامل، و في الحضره الشهاده بتوسط نفس الانسان الکامل، کذلک عودها و ختمها»(ص6). پس حقيقت محمديه، مبدأ وجود و معيار معاد است بنابراين بر خلاف نگاه برخي از متکلمان و انديشة زمخشري، روايت مزبور در شأن وجودي همين حقيقت نازل شده است و نه تنها صدور روايت بلکه ذيل حديث که فرمود: «بک اعرف و بک آخذ و بک اعطي و بک اثيب» به حال پيامبر (ص) راجع است. چون اگر کسي پيامبر (ص) را به نبوت و رسالت نشناسد خدا را نشناخته است(ملاصدرا، همان، 1/219). در حقيقت رؤيت حق از آينة وجود او ميسر است به همين خاطر فرمود: «من رآني فقد رأي الحق»، هر که مرا ديد به تحقيق خدا را ديده است(همان،2/171). اين نگاه مطابق عقل و موافق نقل است. چه وجود ممکن، يا جوهر است و يا عرض، جوهر بر خلاف عرض مستقل در وجود است و عرض وابسته به آن، اگر صادر اول عرض باشد بايد اول از جوهر صادر شود و اين خلاف فرض است چون رتبة جوهر مقدم بر رتبه عرض است. اگر هيولي که قوة محض است صادر اول باشد، تلازمي که بين هيولي و صورت است باطل مي شود. علاوه بر اين هيولي قوة محض بوده و نمي‌تواند مستقل باشد و اگر صورت، صادر اول باشد تلازم بين صورت و هيولي باطل مي‌شود. اگر نفس، نخستين صادر از حق باشد لازم مي‌آيد بدن که متعلق به اوست قبل از او باشد و يا نفس متعلق خود را ايجاد کند و جسم نيز به جهت مركب بودن نمي‌تواند صادر اول باشد.

بنابراين، اولين صادر از حق که پاية هستي بر او بنيان نهاده شد روحانيت يا نورانيت محمديه يا عقل اول و يا قلم مي باشد و دليل نقلي بر اين مطلب احاديث وارده از پيامبر (ص) است(همان،2/367 – 368).

سبب حدوث و بقاء عالم

پاية هستي بر وجود حقيقت محمديه، بنيان نهاده شد و اگر آن حقيقت کامله نمي‌بود نظام تکوين لباس وجود به تن نمي‌کرد و حادث نمي شد. اما حقيقت کامله محمديه نه تنها سبب حدوث عالم بلکه علت بقاي آن نيز به شمار

مي آيد و نه تنها ايجاد عالم، مرهون اوست بلکه دوام و بقاء عالم نيز به او وابسته است. همة انبيا از آدم تا آخرين آنها، اخذ نبوت نمي کند مگر از مشکات پيامبر اسلام (ص). چنانچه خود فرمود: «کنت نبيا و آدم بين الماء والطين». او به حقيقت در عالم ارواح موجود و متحقق به نبوت قبل الوجود و پيش از مبعوث شدن به رسالت است. اعيان انبيا و عالم به واسطه او به ظهور رسيدند. لاجرم از لحاظ ازلي و ابدي پيشواي عالم و قدوه اولاد آدم اوست(خوارزمي، ص207).

بنابراين اول موجودي که کسوت ايجاد پوشيد«عقل اول» بود که «نور محمدي» است و اين خلق (عقل اول) متضمن جميع موجودات بود و حق را علم بدان متعلق، لاجرم بعد از عقل اول اين موجودات معلومه متضمنه را از علم به عين آورد تا وجود خارجي مطابق وجود علمي باشد(همان، ص110).

بسياري از عرفا و حكما حقيقت محمديه را سبب ايجاد عالم و بقاي آن مي‌دانند چه از لحاظ ازلي و ابدي و چه دنيوي و اخروي. ابن عربي در فصوص الحکم در فص آدمي مي‌آورد: «فهو الانسان الحادث الازلي و النشؤ الدائم الابدي»(همان، ص109).

صدرالمتألهين گويد: غرض او همان است که برخي از فلاسفه در آثار خود آورده اند که علت غايي به سبب وجود عقلي مقدم و از حيث خارجي متأخر است و ثابت کرده اند که عقول فعاله براي اشياي موجود جهت فاعلي و نيز جهت غايي دارند. پس هنگامي که روح پيامبر (ص) (حقيقت محمديه) متحد با عقل اول شود لازم مي‌آيد ازلي و ابدي باشد و از حيث بشري حادث. اما ازلي به اعتبار مبدأ اشياء بودن و ابدي به خاطر ثمرة نهايي براي مخلوقات. همة موجودات توجهات و کمالاتي دارند، عناصر به سمت جماد حرکت می کنند و جماد به سوي نبات و آن به سمت حيوان و او نيز به سوي انسان، و انسان ابتدا، صاحب عقل هيولاني است: و متوجه است در جهت کمال به سوي عقل فعال (ملاصدرا، تفسير، 4/131-132). در اينکه چگونه اين همه کثرات عالم از آن عقل اول و نور واحد به وجود آمد، ملاصدرا تشبيه زيبايي را بيان مي کند که قابل تأمل است اگر در حکمت و قدرت الهي دقت کني مي بيني که او چگونه يک دانة بذر را در ساقه هاي مختلف به ثمر مي رساند. اين دانه در دل زمين قرار مي گيرد و از حالي به حالي تا به اولش برمي گردد با تعداد کثير از نوعش. اين بهترين مثال براي تو است که کيفيت وجود «حقيقت محمديه» چگونه علت وجود عالم شد، و نتيجه بر او مترتب گرديد. پس محقق است معناي گفتار او که فرمود: «کنت نبيا و آدم بين الماء والطين» يا قول خداوند در حديث قدسي که فرمود: «لولاک لما خلقت الافلاک» (همان، 4/133).

بنابراين هيچ عيني از اعيان خارجيه تجلي پيدا نکرد مگر به واسطه او و بقاي در ظهور و دوام در تجلي نيافت مگر به فيض وجود او.

 

الا اي قـــــــدوة اولاد آدم

                        طفيل ذات پاکت کل عالم

 

توئي جان و جهان مانند جسم است

                        توئي معنا و عالم همچو اسم است

 

توئي سرخيل مقبولان درگـاه

                        توئي خلوت نشين لي مع الله

 

کليد مخزن احسان و جودي

                        که قفل گنج رحمت را گشودي

 

جهان تاريک بود و آخر روز

                        که خورشيدي برآمد عالم افروز

 

چه خورشيدي که صد خورشيد انور             بود در پرتواش از ذره کمتر

 

(خوارزمي، ص207)

 

تعبير امام خميني اين است که: «اگر عين ثابت انسان کامل که خليفه¬الله اعظم در مقام ظهور است نمي¬بود، هيچ عيني از اعيان خارجيه ظهور نمي¬يافت و باب رحمت الهي هرگز گشوده نمي¬شد» (مصباح الهدايه، ص10).

واسطه حق و خلق

عرفا و فلاسفة مسلمان روح پيامبر (ص) را واسطه حق و خلق مي¬دانند و معتقدند که نور محمدي در قوس نزول، مبدأ خلق و در قوس صعود، مقصد کمالات حق است. صدرالمتالهين بر اين مبنا مي¬گويد: اگر روح پيامبر (ص) علت حقيقي وجود نبود قطعاً اولي از انفس آنان نمي¬بود پس اب حقيقي براي آنان پيامبر (ص) است و او واسطة ميان موجودات و حق تعالي و مبدأ خلقتشان از حيث نزول است و مقصد کمالاتشان از حيث ارتقا و صعود است(ملاصدرا، تفسير، 4/135). هيچ فيضي از حق به موجودات نمي¬رسد مگر به واسطة او و هيچ موجودي از قوه به مقام فعليت نمي رسد مگر به واسطة معلم قدسي و مصور عقلي که او رابط بين فياض (حق تعالي) و نفوس مستفيضه مستکمله است که او واهب الصور به اذن الهي است و لازم است چنين وجودي که خود واسطه وجود و فيض و رحمت مي¬باشد. از قوه و انفعال و احتياج بري باشد، چون در غير اين صورت لازم مي¬آيد که به مکمل ديگري نيازمند باشيم تا او را از قوه به فعل رساند که در اين صورت يا تسلسل لازم آيد و آن محال است، يا منتهي مي¬شود به مکملي که شائبة قوه و استعداد در آن نيست و آن واسطه¬، عقل است(ملاصدرا، اسفار، 7/263). با توجه به اثبات چنين واسطه¬اي ميان حق و خلق و خالق و مخلوق، تفسير برخي از آيات و روايات در اولويت پيامبر (ص) به خوبي روشن مي¬شود. آنجا که خداوند فرمود: النبي اولي بالمومنين من انفسهم [پيامبر به مومنان از خودشان سزاوارتر (نزديک¬تر) است] (احزاب/61). و يا  رسول¬الله(ص) در سرزمين غدير خطاب به امتش فرمود: «الست اولي بکم من انفسکم؟ قالوا بلي» (ملاصدرا، تفسير، 4/135-136). پس وجود بر مدار او دور مي¬زند و حقيقت نبوي، اول نزول از حضرت احديت است به حضرت کثرت خلقيه و آخر عروج تدريجي است به سوي آنچه از آن نزول يافته بود. اين وجود به مقتضاي اسم ظاهر و باطن در انسان کبير و صغير«وجود و ايجاد»، در عقل و نفس،«علم و کمال»، در روح و قلب  «کشف و حال» و در خارج، عقل کلي، حقيقت نبي¬مطلق، نفس کليه، خاتم انبيا و رسل و حقيقت ولي مطلق ناميده مي¬شود. آن حقيقت را در عالم خارج مظاهري است چنانچه در برخي از آثار عرفاني مثل فتوحات آمده است که اکمل مظاهر آن در قطب زمان و ختم ولايت محمديه مي¬باشد.چ

بود روح محمد را مظاهر

                        در عالم ز اول تا به آخر

 

امام عصر آن قطب زمانست

                        که با هر مظهرش اکمل از آن است

 

همه برگرد او هستند دائر

                        چو بر مرکز مدارات و دوائر

 

 (خوارزمي، ص209 )

بنابراين ترديدي نيست که تمام فيوضات حق بر خلق از مجراي حقيقت محمديه که امروز مصداق اتم آن ولي¬الله اعظم است ساري و جاري مي¬باشد. مثل او مانند خورشيد است در عالم حس چنانچه خود فرموده است: انا کالشمس و عليّ کالقمر و اصحابي کالنجوم (4/86). «انسان کامل بايد در جميع موجودات مانند سريان حق در آنها سريان پيدا کند»(همداني، 2/496)، به همين معناست. پس واسطه فيض اقدس و وجود مقدس اوست. صدرالمتألهين در تفسير سورة حمد وقتي به تفسير الحمدلله مي¬رسد مي¬گويد: «لام» در لفظ  «لله» يا براي غايت است و يا اختصاص. اگر «لام» اختصاص باشد يعني حقيقت وجود و جميع افراد آن براي خداوند متعال است. اگر براي خدا باشد براي حقيقت محمديه نيز مي¬باشد و اگر براي غايت باشد غايت يا بدون واسطه است و يا با واسطه. بدون واسطه براي انسان کامل و حقيقت مطلقه نبوي است و با واسطه براي ساير موجودات(ملاصدرا، همان،1/77). ظاهراً‏‍‏ او مي¬خواهد ديدگاه ابن عربي را تقويت کند زيرا او معتقد بود که حقيقت محمدي، نخستين تعين عيني و اولين¬ صادر از حضرت حق تعالي بوده و به اعتبار ربط و اتصال به عالم ممکنات هيچ تعيني پيش از آن موجود نبوده است و پس از آن نيز جميع اشياء به واسطه او تحقق يافته و تجلي نخستين الهي از مرتبة احديت به خارج از ذات به واسطة او صورت گرفته است(رضانژاد، 2/1202).

امام خميني همين انديشه را پذيرفته و در آثار خويش به مناسبت از آن سخن گفته است(نک: امام خميني، مصباح الهدايه، ص123-124، شرح چهل حديث، ص635).

انسان کامل صراط مستقيم الهي

 هيچ سبيلي به صراط مستقيم حق منتهي نمي¬شود و هيچ معرفت حقيقي براي انسان حاصل نمي¬گردد مگر به واسطة انسان کامل. چه  او مجمع حکمت و مقصد هر حرکت است و در تعابير حکيمان الهي و عارفان رباني آمده است که حق تعالي، نور وجود عام را به حقيقت او مقترن ساخت و او را مظهر تام هدايت، جامع جميع عوالم، آينه تمام¬نماي اسما و صفات الهي، جان جهان، غايت و مقصد آفرينش، و صراط مستقيم حق قرار داد (همو، مصباح الهدايه، ص70ـ90 ، شرح دعاي سحر، ص121، شرح جنود عقل و جهل، ص256، شرح چهل حديث، ص444؛ ابن عربي، فتوحات، ص186؛ نسفي،ص171). صدرالمتألهين تأکيد دارد که خداوند به واسطة انسان کامل و حقيقت نبويه، نفوس مؤمنان را کامل و عقول آنان را نوراني و در صراط مستقيم قرار مي¬دهد. تعبير او اين است که معرفت خداوند ممکن نيست مگر با معرفت انسان کامل، زيرا او باب اعظم الهي و عروه¬الوثقي و حبل المتين است. به واسطة او انسان به عالم اعلي ارتقاء مي¬يابد و در صراط مستقيم حق قرار مي¬گيرد(تفسير، 4/400). اين است معناي وجوب معرفت نبي و معرفت امام که گفته شد.«من مات و لم يعرف امام زمانه مات متيه جاهليه». چون در انسان کامل همة حکمت، منطوي است و اين تعبير مفاد قول رسول¬الله (ص) است: «من اطاعني فقد اطاع الله». حقيقت محمديه، حقيقتي است که خداوند به نور هدايتش نفوس مؤمنان را کامل و عقولشان را نوراني و آنان را از مقام قوه به فعل رسانده و علم نوري را به آنان افاضه نموده و وجود اخروي را به ايشان افاده کرده است(همان، 4/401).

کتاب جامع الهي

از عجايب خلقت و بدايع آفرينش پروردگار، خلقت انسان بر اساس فطرت الهي است که مشابه عالم الهي و جامع جميع عوالم و نشئات وجود است. انسان ذاتي است موصوف به تمام آنچه که در ذات خداوند متعال از صفات جلال و جمال و افعال و آثار و نشئات وجود دارد. انسان آفريده شد تا خلافت و جانشيني حق را در زمين به عهده گيرد اني جاعل في الارض خليفه(بقره/30). و خداوند براي او چنين شأني مهيا نمود و در وصفش فرمود: و علم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علي الملائکه (بقره‌/31). از ميان اين موجود آنکه اشرف و اکمل آنهاست وجود عقل اول است که مشتمل بر جميع خيرات و وجودات و صور است. فلاسفة مسلمان تقريبا بر اين نکته اجماع دارند اما صدرالمتألهين ضمن تأييد کلام مزبور، حديث معروف عقل را به حقيقت محمديه تفسير نموده است: «پيامبر (ص) عقل اول و روح اخير بوده و حقيقت محمديه ذات واحدي است که دوبار ظهور پيدا کرد يک مرتبه در ادبار خلق براي تکميل خلايق و يک¬بار در اقبال به سوي حق براي شفاعت خلق. بنا بر قول خودش که فرمود: «اول ما خلق الله نوري»، «اول ما خلق اله العقل». «قال له: اقبل فاقبل ثم قال له ادبر فادبر». سپس فرمود: «فبعزتي و جلالي ما خلقت خلقا اعظم منک و بک اعطي و بک آخذ و بک اثيب و بک اعاقب». پس روح اعظم مشتمل بر جميع ممکنات است از لحاظ علم و عين، و اين انسان کامل و خليفه خدا در زمين و آسمان است»(ملاصدرا، تفسير، 4/399، شرح اصول کافي، 1/216).

بنابراين برکت سعادت و کل کمال با اقبال به پيامبر خاتم (ص) و شومي شقاوت و عامل انحطاط بشريت به ادبار از اوست، چون او معيار ثواب و عقاب و سعادت و شقاوت است. چنانچه جيلاني در انسان کامل گفته است: «او انسان کامل است و همة انبيا و اوليا به او ملحق مي¬شوند از قبيل الحاق کامل به اکمل و به او منسوبند چون انتساب فاضل به افضل، او و به اتفاق همه کامل است و هيچ يک از کاملان از حيث خَلق و خلٌق به مقام او نمي¬رسند و لفظ انسان کامل مخصوص اوست» (گوهرين، 3/259).

انحصار شفاعت در حقيقت محمديه

 نزد خداوند شفاعت هيچ کس پذيرفته نيست مگر به اذن الهي. مامن شفيع الا من بعد اذنه (يونس/3). اذن به اين معناست که خداوند برخي از ممکنات را که اختصاص به قرب يافته¬اند، واسطة تقرب ديگران قرار مي¬دهد. اذن مزبور به برخي از اعيان و ماهياتي اعطا شده که استحقاق ذاتي آن را دارند. صدرالمتألهين معتقد است که اين اذن الهي براي حقيقت نبوي است و اگر ديگران به چنين مقامي بار يافتند، به واسطة اوست.

«کسي اولا و بالذات مأذون در شفاعت نيست مگر حقيقت محمديه که هنگام وجود صوري تجردي، عقل اول يا قلم اعلي و يا عقل قرآني ناميده شد و در نهايت هنگام ظهور بشري جسماني به محمد بن عبدالله و خاتم¬الانبيا مسمي گرديد چنانچه فرمود: «کنت نبيا و آدم بين الماء والطين» و نيز فرمود: «انا سيد ولد آدم و صاحب اللواء و فاتح باب الشفاعه يوم القيامه»(ملاصدرا، تفسير، 4/128).

اين سخن بسياري از عرفا و حکماي مسلمان است که هر چه انبيا و اوليا دارند از فيض وجود باطن نبوت محمد (ص) و خاتم¬الانبيا است. محي¬الدين عربي در فصوص¬الحکم، فص شيثي آورده است که همه پيامبران از عهد آدم تا آخرين آنها هر چه گرفته¬اند از خاتم¬النبيين اخذ کرده¬اند. هر چند وجود خاکي‌اش متأخر بود، وجود حقيقي او بيش از همه بوده است. چنانچه خود فرمود و مظهر حاکم عادل همين حقيقت و قطب ازلي و ابدي است که آن را حقيقت محمديه نامند. «فکل نبي من لدن آدم الي آخر نبي منهم احد ياخذ الا من مشکاه خاتم النبيين و ان تاخر وجود طنیته فانه بحقيقته موجود و هو قوله صلي¬الله عليه وسلم: «کنت نبيا و آدم بين الماء والطين» و غيره من الانبياء ما کان نبيا الا حين بعث» (خوارزمي، ص206).

نه تنها همه انبيا بلکه تمام اولياء تابع وجود او و در امر شفاعت به طفيل او مأذونند، يعني شفاعت اولا و بالذات براي او ثابت است و ثانيا بالعرض براي ديگران. چون او اقرب انبياست. سپس اقرب اولياي خداوند به حسب تابعت مطلقه، حقيقت علوي است که در بدايت وجود تجردي، نفس کليه اوليه و لوح محفوظ و ام¬الکتاب ناميده شد و اين به جهت حافظ بودن براي معاني تفصيلي  بود که به واسطة روح اعظم محمدي (ص) به او افاضه گرديد. و انه في ام-الکتاب لدينا لعلي حکيم (زخرف/4) و در نهايت و هنگام وجود بشري جسماني علي بن ابي¬طالب ناميده شد(ملاصدرا، تفسير، 4/128).

پس شفاعت به طور اصيل منحصر در پيامبر (ص) است و نجات از عقاب دائم براي انسان به حسب کمال علمي براي قوه نظريه ممکن نيست مگر با فيض گرفتن حقايق علميه از معدن نبوت ختميه (ص) بدون واسطه يا با واسطه.

در آثار عرفا و حکما همة مراتب و مقامات نبوت و رسالت و ولايت در ظاهر و باطن به حقيقت محمديه بازگشت داده شده است. وجود خاتم¬ الانبياء از اعظم اسماء الهي است، زيرا اسم اعظم اختصاص به انسان کامل دارد. ديگري بهره و نصيبي از آن نخواهد داشت مگر کساني که به حقيقت عيني و اوصاف وجودي آن حضرت تقرب جسته و خود را به اسم اعظم حق سبحانه نزديک کرده¬اند (حسن¬زاده آملي، نکتة 479). ترديدي وجود ندارد که اسم اعظم به لحاظ حقيقت عيني انسان کامل (حقيقت محمدي) است (امام خميني، شرح دعاي سحر، ص77). او همانند کتاب جامعي است که همة اجزاي هستي حروف و کلمات اين کتاب را تشکيل مي¬دهند و انسان کامل جامع جميع عوالم است که همة عوالم سايه اويند (همان، ص121). چنين حقيقتي نزد بنيانگذار حکمت متعاليه نگين انگشتر عالم آفرينش است که خداي تعالي او را خليفه و جانشين خود در حفظ عالم قرار داده و نظام  آفرينش در پرتو وجود او استقرار دارد.

برخي معتقدند حقيقت محمديه همان شخص تاريخي پيغمبر اسلام، نيست بلکه حقیقتی الهي است که ساري و جاري در وجود و علت اولاي خلق و مخلوق است. عقل کل است که وجود مطلق را به عالم حق پيوند مي¬دهد. عالم، جز ظهور اين حقيقت نيست. انسان کامل يا عالم صغير يا انسان کبير هم در واقع ظهوري است از اين حقيقت کامله که از آن به قطب و قطبيت کبري نيز تعبير مي¬کنند و تنها راه نجات، شناسايي و توسل به اين حقيقت کامله است (گوهرين، ص262). ولي اين ديدگاه مورد پذيرش ملاصدرا نبوده و مبناي او چنين نگاهي را برنمي¬تابد. او در رد اين نظر مي¬گويد: «ان العقل الاول مثلا له ماهيه نوعيه، محتمله للصدق علي کثيرين في ¬العقل و الصادر الاول من الباري – جل اسمه – عندهم ليس الا شخصا واحدا من اعداده المفروضه المشترکه من هذه الطبيعه فکون الصادر الاول هذا الوجود الشخصي دون غيره لوکان بمجرد صدور الماهيه النوعيه عن الباري تعالي يستلزم الترجيح من غير مرجع اذا لجاعل واحد والماهيه واحده والنسبه بينهما واحده» (ملاصدرا، مجموعه رسائل فلسفي، ص184)‌. پس عقل اول داراي ماهيت نوعي بوده که بر وجود شخصي مطابق است و اينکه چنين وجودي را بر يک کلي مفروض تطبيق دهيم مورد پذيرش نيست. بنابراين صادر اول وجود شخصي است که ماهيت¬اش تابع اوست(همانجا).

انسان کامل وجود حضرت محمد (ص) است و از آنجا که هيچ کس مانند آن حضرت تعين نيافته، پس او انسان کامل است و ساير انبيا و اوليا به او ملحق‌اند. نسفي ضمن تأکيد بر اين مطلب، چنين گويد: اگر لفظ انسان کامل به صورت مطلق استعمال شود مراد حضرت محمد (ص) است چون در اين تعبير، لطايف و اشاراتي نهفته است که نسبت دادن آن به غير مقام ختمي مرتبت جايز نيست(نسفي، 2/72).

نتيجه

حقيقت محمديه در حکمت متعالي، متعين در خاتم انبياء محمد مصطفي است نه يک مفهوم کلي نامتعين که صرفا بر وجود ذهني تطبيق نموده و داراي مصداق معين خارجي عيني نبوده باشد. اين نوع نگرش هم با مباني عقلي قابل استدلال و اقامه برهان است، و هم با متون ديني مورد استشهاد. چنانچه امام باقر (ع) فرمود: «ان الله اول ما خلق، خلق محمدا و عترته الهداه المهتدين فکانوا اشباح نور بين يدي الله قلت و ما الاشباح؟ قال: ظل النور» (كليني،1/442).

چنين حقيقتي، نخستين وجود منبسط و تجلي حق، شالودة نظام آفرينش، سبب حدوث و بقاي عالم، واسطة حق و خلق، صراط مستقيم الهي، کتاب جامع الهي و غايت نظام هستي است.

كتابشناسي

ابن عربی، محمد بن علی، الفتوحات المکیه، بیروت، دارالفکر، 1420 ق.

اردبیلی، عبدالغنی، تقریرات فلسفه امام خمینی، موسسه تنظیم و نشر آثار امام

    خمینی، 1381ش.

احسانی، ابن جمهورمحمدبن ابراهیم، عوالی اللئالی، قم انتشارات سیدالشهدا،

    1405ق.

رضانژاد، غلامحسین، شرح کبیر بر فصوص الحکم، تهران الزهرا.

حسن زاده آملی، حسن، هزار و یک نکته، مرکز نشر فرهنگی رجاء، 1364ش.

خمینی، روح الله، شرح جنود عقل و جهل، موسسه تنظیم و نشر آثار امام 1377ش.

همو، شرح دعای سحر، موسسه تنظیم و نشر آثار، 1381ش.

همو، معاد از دیدگاه امام خمینی، موسسه تنظیم و نشر آثار، 1378ش.

همو، شرح چهل حدیث، موسسه تنظیم و نشر آثار، 1374ش.

همو، مصباح الهدایه، ترجمه سید احمد فهری، انتشارات پیام آزادی، 1360ش.

خوارزمی، تاج الدین حسین، شرح فصوص الحکم ابن عربی، دفتر تبلیغات

    اسلامی، حوزه علمیه قم.

شیرازی صدرالدین (ملاصدرا)، الحکمه المتعالیه، بیروت، داراحیاء التراث العربی.

همو، المشاعر، تهران، کتابخانۀ طهوری، 1363ش.

همو، شواهد الربوبیه، تهران، سروش، 1375ش.

همو، شرح اصول کافی، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1366ش.

همو، مجموعه اشعار ملاصدرا، تهران، انتشارات مولی، 1382ش.

همو، مجموعه رسائل فلسفی ملاصدرا، تهران، حکمت، 1375ش.

همو، تفسیر قرآن کریم، بیروت، دارالتعاریف للمطبوعات، 1419ق.

فارابی، محمدبن محمد، مابعدالطبیعه، بیروت، دارالمشرق.

گوهرین، سید صادق، شرح اصطلاحات تصوف، تهران، زوار، 1368ش.

همدانی، عبدالصمد، بحرالمعارف، تحقیق حسین استاد ولی، تهران، حکمت،

    1374ش.

میرداماد، محمد باقر، القبسات، به اهتمام دکتر مهدی محقق، تهران، دانشگاه

    تهران، 1374ش.

نسفی، عزیزالدین، الانسان الکامل، تهران، طهوری، 1377ش.