منبع :http://omidnikdad.blogfa.com/post-8.aspx

فلسفه آمريكايي (پراگماتیسم)

در واقع اين روش فلسفی انقلابی در مقابل سنت فلسفی بی حاصل در مدارس آمريكا و همچنين سنت بیهوده ما بعدالطبيعی كه در اروپای آن زمان وجود داشت، ظهور كرد. به اعتقاد صاحبان اين مكتب روش و نظريه پراگماتيسم در حل مسائل عقلی و در پيش بردن سير ترقي و پيشرفت انسان سودمند است. شروع جنبش پراگماتيسم را مي­توان پس از جنگ­هاي داخلي آمريكا دانست، در واقع با آغاز اين جنبش روحي تازه در كالبد فلسفه در آمريكا دميده شد. مهمترين زمينه ظهور اين مكتب در آمريكا فرضيه تكامل داروين است. يكي از جريان­های ديگري كه نقش مهمي را در ظهور پراگماتيسم در آمريكا را رقم زد، مهاجرت بعضي از شاگردان هگل به آمريكا بود كه به «هگليان سن لوئي» معروف شدند. اين گروه نخستين نشريه فلسفي را در ايالات متحده آمريكا به نام «مجله فلسفی نظری» منتشر كردند. از نقاط مثبت اين نشريه، ارايه ترجمه هايي از آثار فلاسفه اروپا بود كه راه را براي فيلسوفان آمريكايي كه در جستجوي روش­هاي تازه بودند،هموار ساخت.با وجود آن که پراگماتیسم در کشورهایی مانند انگلستان و آلمان نیز نمایندگانی دارد(شیلر و وای هنگر) ولی به خاطر این که نمایندگان اصلی آن سه فیلسوف امریکایی یعنی پیرس،جیمز،دیوئی است، به فلسفه­آمریکایی معروف شد.شاید با ساده نگري و مسامحه بتوان اصول اساسي عمل­گرايي يا پراگماتيسم را به اين صورت خلاصه كرد:

 1. ما از دريافت واقعيت همانگونه كه هست محروميم.

 2. واقعيت امري ثابت و راكد نسيت و در گذر و سيلان است.

3. بنابراين در بين نظريه­هاي مختلفي كه درباره واقعيت ابراز مي شود، بهترين و معقولانه ترين طريق آن است كه به نظريه­هايي چنگ بزنيم كه در عمل مفيد باشند.

پیرس

پیرس پراگماتیسم را برای روشن کردن واژه­ها و تعریف مفهوم­ها به کار برد، و بر این باور بود که برای تعریف یک واژه باید به نتیجه­هایی که از آن تعریف گرفته می­شود توجه کرد-نتیجه­هایی که بتوان آن را در عمل مورد آزمایش و بررسی قرار داد.

پيرس و نظريه حقيقت:  معمولا هنگامي كه واژه پراگماتيسم به كار مي رود مراد از آن، نظريه­اي درباره حقيقت است، كه بر طبق آن يك نظريه وقتی درست است كه حقيقت دارد و كارايي داشته باشد، و در عمل سودمند است. اما نظريه پيرس غير از اين است.

پيرس ميان انواع حقيقت فرق مي گذارد:

1. حقيقت متعالي؛ اين حقيقت در واقع متعلق به اشياء از حيث شيء بودن است. (پيرس در اين زمينه اين شعار اسكولاستيك را يادآور مي شود كه هر هستی بيگانه و حق و خير است). او مي­گويد اگر بگوييم علم در پي حقيقت به اين معني است، مرادمان اين خواهد بود كه به دنبال ويژگي واقعي اشياء هستيم، ويژگي كه خود اشياء دارا هستند، اعم از اينكه ما آن را بدانيم يا ندانم. در اينجا مقصود از حقيقت، واقعيت است كه پيرس در اين قسمت بحثي ندارد.

2. حقيقت مركب؛ يعني ما با حقيقت گزاره ­ها سروكار داريم.

كه اين قسمت خود به دو بخش تقسيم مي شود؛

الف؛ حقيقت اخلاقي يا صداقت: كه عبارت است از سازگاري يك گزاره با عقيده گوينده، يا نويسنده اش. كه اگر گوينده به سخن خود اعتماد داشته باشد. مي­گوييم در گفتار خود صادق است.

ب؛ حقيقت منطقي؛ يعني همساز بودن يك گزاره با واقعيت به اين معني كه در صورتي يك گزاره با واقعيت سازگار باشد صادق و اگر سازگار نباشد، كاذب است. پيرس مي گويد ملاک حقيقي بودن يك گزاره را سنجش تجربي مي داند، البته به شرطي كه اين گزاره را بتوان توسط آزمون­هاي تجربي آزمود.

پيرس در عين حالی كه به اصل خطاپذيري شناخت بشري معتقد بود، منكر حقيقت عيني نيست. از طرف ديگر او با جزم انديشي مخالف است و آن را دشمن حقيقت­جويي مي­داند. به اعتقاد پيرس هدف اصلي و نهايي انسان­ها رسيدن به حقيقت است، اما ما هيچ گاه به آن نمي­رسيم و فقط مي­توانيم به آن نزديك شويم. پيرس نظريه شك دكارت را رد مي­كند و معتقد است كه ما تعمداً نمي­توانيم به اراده ی خود شك كنيم زيرا شك در صورتي اتفاق مي­افتد كه تجربه­اي با يكي از اعتقادات ما تعارض داشته باشد. شك تنها مي­تواند انگيزه پژوهش باشد و به اين معني ارزش مثبت دارد.

 

پيرس و نظريه معني؛

از ديدگاه پيرس پراگماتيسم نظريه در باب معني است نه در باب حقيقت. از نظر او «براي تعيين معناي يك مفهوم معقول، انسان بايد در نظر آورد كه چه نتايج­هاي عملي؛ بالضروره، از درستی يک مفهوم موجود مي­آيد و كل اين نتايج كل معناي آن مفهوم را تشكيل خواهد داد». مثلا اگر كسي نمي­داند «سفت و سخت» يعني چه، براي او توضيح داده مي­شود كه چيزي است كه در برابر فشار مقاومت مي­كند، يا مثلا مي­توان رويش نشست، و .. بطور كلي مجموع نتايج­هاي عملي كه در صورت سخت بودن يک شيء لازم مي­آيد، معنا و مفهوم آن شيء خواهد بود. در واقع كل معناي يك مفهوم عبارت است از كل نتايج عملي آن مفهوم.

 خدا در تفكر پيرس؛

پيرس را مي­توان يک فرد معتقد به خدا دانست، اما خدا در فلسفه پيرس نقشي ندارد. او مخالف آميختن فلسفه و دين است. او از ژرف انديشي سخن مي گويد و آن را فعاليتي از ذهن مي داند كه مستقيماً به خدا رهنمون مي­شود. مقصود از ژرف انديشي نوعي علم فطري و غريزي يا تجربه قلبي است كه اعتقاد به خدا را امری اجتناب ناپذير مي كند. به عقيده پيرس دل سپردن به نداي غريزه از هرگونه استدلال و برهان مفيدتر است. پيرس معتقد است وجود خدا از يك نظرگاه كاملا بديهي است و تصور خدا را بر آمده از تجربه مستقيم مي­داند.

 

ویلیام جیمز

ويليام جميز دومين فردی است كه در پيدايش فلسفه آمريكايي، نقش بسزايي دارد. او در حقيقت اين نظريه را روشي براي خاتمه بخشیدن به بحثهاي مابعدالطبيعي مي­داند. نظريه­اي كه هيچ اصل مطلق اخلاقي را ارائه نمي­دهد، زيرا در شرايط و اوضاع گوناگون نتايج يك عمل براي افراد مختلف، متفاوت است. بنابراين اخلاق و اصول آن نسبی است. به نظر جميز هر نظر فلسفي بايد پيش از تعيين اعتبار دو ويژگي داشته باشد. الف، ارزش نقد، ب، نظريه به عنوان اسباب و ابراز.

ارزش نقد: جیمز بر اين باور است كه پيش از تعيين اعتبار هر نظر فلسفي ابتدا بايد معلوم ساخت كه ارزش نقد آن چيست؟ منظور از ارزش نقد اين است كه نظریه چه نتيجه و اثری دارد. و حقيقي بودن يا نبودن آن چه تأثيری خواهد داشت. بنابر نظريه اصالت عمل، غرض و منظور از فعاليت­های عقلانی و فلسفه پردازي­هاي ما، كوشش براي حل مشكلاتی است كه در جريان سعی و تلاش ما برای بررسی تجربه، رخ مي­دهد. از اين رو ارزش نقد افکار ما بستگي به استفاده عملی ما از آن­ها دارد. اگر نظريه­ای دارای هيچ ارزش نقدی نباشد، بدان معني است كه كمترين تفاوتی نمي­كند كه كسي معتقد باشد كه آن درست است يا نادرست، زيرا هيچ تاثيری بر اعمال وی ندارد.

نظريه ها به عنوان اسباب و ابزار؛ بنابر نظر جميز، ما فقط براي حل مشكلات خود مي­انديشم، به طوري كه نظريات ما اسباب و ابزاري است براي حل مسائل و مشكلاتي كه در تجربه خود به كار مي­بريم و بنابراين هر نظريه­ای با توجه به اين نوع نگاه بايد مورد كنكاش و داوری قرار گيريد. به عنوان مثال اگر كسی در جنگلی در حال راه رفتن، ناگهان راه را گم كند، در آن زمال، بنابر نظريه اصالت عمل، از طريق تفكر و فعاليت نظری مي­تواند اين وضع را مورد بررسی قرار دهد. با در نظر گرفتن معلوماتی مانند وضع خورشيد، و جهتی كه شخص راه را مي­پيمايد و شناسايي قبلي وي از آن ناحيه، مي­توان نظريه­اي را پرورش دهد كه چگونه از اين وضع رهايي يابد. آن نظريه را مي توان بر حسب نتيجه صواب يا خطاي آن ارزش يابي نمود و به عنوان وسيله يا طريقه­اي مفيد يا غير مفيد براي رسيدن به مقصد مورد ارزشيابي قرار داد. بسياري از نظريات فلسفي براي رفع مسائل زندگي و مشكلاتي كه در تجربه با آن رو به رو هستيم سودي ندارد. اين نظريات مانند ابرازي ناكار آمد بايد كنار گذاشته شوند. و تنها نظريه­اي که درست و حقيقی است ودر تجربه بکار می­آید و مفيد است ،همان اصالت عمل يا پراگماتيسم است.

پراگماتيسم و علم در نظر جيمز؛ به اعتقاد جيمز معيار تعيين ارزش نظريه­ها در حقيقت ملاك علم نيز هست. در حقيقت دانشمندان هر نظريه­اي را كه مورد آزمايش و بررسي قرار مي دهد، بدنبال اين مطلب است كه آيا اين نظريه در جاي خود موثر و مفيد است يا نه. جيمز معتقد است كه يك نظريه بدون داشتن نتايج عملی نمی­تواند مورد ارزشيابی قرار گيريد.

نظريه حقيقت در نگاه جميز،؛

جميز علاوه بر آنكه پراگماتيسم را روش تعيين معاني مفاهيم (نظريه معنا) می­داند، آن را نظريه حقيقت هم مي­داند. جيمز می­­گويد بخش اصلي  کتاب پراگماتيسم من همانا سخن از نظريه­اي است كه مطابق با آن صدق (حقيقت) گزاره­ها براساس سودمندي يا كارايي آن­ها در عمل تعيين مي­گردد. در نظريه «مطابقت صدق» گزاره­اي را كه مطابق با واقع باشد صادق مي­داند ولي در حالي كه مطابق با پراگماتيسم، ملاک صدق گذاره، نتايج عملي آن است. به نظر جيمز نظريه مطابقت صدق مسأله صدق را حل نمي­كند، زيرا دقيقاً منظور از مطابقت مشخص نيست. او مي­گويد مطابقت مربوط به رابطه يک بخش از تجربه و بخش ديگر آن است و گرنه مطابقت ميان تجربه و عالم واقع وجود ندارد، زيرا ما درک مستقيمي از عالم واقع نداريم تا آن را با تجزيه فرد مقايسه كنيم و در مورد تطابق يا عدم تطابق آن ها سخن گوييم.

ديدگاه جيمز درباره اخلاق؛ بنابر نظر جيمز ميان مفهوم حقيقت و مفهوم خير ارتباط نزديكي وجود دارد. چون حقيقت همان اموری است كه در عمل مؤثر و مفيد و داراي نتايج رضايت بخش است. هر آن چه اعتقاد به آن براي حيات معنوی و اخلاقی ما سودمند و نتيجه بخش باشد، اخلاقاً خوب است. به نظر جيمز هر كس بر حسب استعداد لياقت متناسب با اوضاع و احوال مخصوص خود می­تواند از ميان راه­های ممكن راهی را اختيار كند، كه هم به منظور خود برسد و هم دچار عواقب مطلوب براي خود و ديگران نشود. از اين رو اخلاق مطلق نيست بلكه نسبی است، زيرا نتايج يک عمل در شرايط گوناگون و اوضاع گوناگون براي افراد مختلف، متفاوت است.

جيمز و جايگاه دين؛ جيمز همواره با اين نگاه كه اعتقادات ديني مردم متفاوت است و اصولاً اين اعتقادات چه تأثيری در زندگی عملی آنها دارد، علاقمند به بررسي و مطالعه ارزش نقد نتايج عملي عقايد ديني بود.

جيمز در بررسی­های فرد درباره انواع تجربه ديني، مردم را از جهت اعتقادات به دو دسته تقسيم مي­كند.

افرادي كه هر اعتقادی را بدون داشتن دليل و مدركی پذيرش و قبول نمی­كنند، هر چند آن عقاید براي آن ها خوشايند باشد.

دسته دوم عكس دسته اول هستند، افرادی زود باور و آسان پذير كه به راحتی اموری كه خوشايند آن­ها است می­پذيرند. جيمز می­خواهد بر اساس اصل سودمندی ميان اين دو گروه داوری كند. به عقيده او بايد مسائل اخلاقي دينی را از مجادلات كلامی و دقت­های عملي جدا كرد و براساس سودمندی مورد ارزشيابی قرار داد. بعضی از عقايد برای برخی از مردم سودمند است و زندگی رضايت بخشی را فراهم می­كند. بر اين اساس است كه ما می­توانيم ميان خداشناسی توحيدی و اصالت ماده داوری كنيم. خداشناسی توحيدی وجود يک نظام ایدال را وعده می­دهد كه همواره پايدار است و بر مبنای آن نظام اخلاقی شكل می گيريد. اما ماده­گرايي راهی برای در نظر گرفتن آرمان­های انسانی مثل اخلاق، عدالت و غيره ندارد. بنابراين اعتقاد به خدا حقيقت دارد چون در عمل سودمند است. جيمز وجود شرور در جهان را نشان از محدود بودن قدرت خدا می­داند.

دیوئی

فیلسوف دیگر آمریکایی جان دیوئی، پراگماتیسم را بیشتر به قلمرو علم و روش علمی نزدیک کرد و در زمینه­ های اجتماعی، سیاسی و آموزش و پرورش به کار برد.

او که در آغاز از پیروان هگل بود پس از چندی نه تنها از ایدآلیسم روی  برگرداند و به علم و روش تجربی روآورد، بلکه تجربه را بنیاد حقیقی  هر گونه اندیشه و تحول شمرد.

او برخلاف جیمز که به تجربه­ های دینی و جنبه­ های فردی توجه داشت،بر جنبه­های اجتماعی و طبیعی تاکید می­کند.

دیوئی بر این باور بود که آموزش و پرورش کنونی جهان،امری یک بعدی است و در آن کودک به صورت انفعالی، تنها پذیرای دانش معلم است، در حالی که برای انتقال دانش به تعامل میان کودک و معلم نیاز است.معلم نباید در کلاس قدرت داشته باشد و دانش آموز باید از همان مدرسه تمرین دموکراسی کند.او می­گوید این نظام تنها توده­ای از معلومات را به ذهن دانش آموزان منتقل می­کنند که هیچ وسیله­ای برای سود بردن از آن­ها در اختیار نمی­گذارد.

دیوئی در بحث اخلاق پژوهش را ابزاری برای رسیدن به خیر می­داند.منظور او از پژوهش،بررسی شرایط و وضعیت­های روبروی انسان برای داوری در مورد ارزش­ها است.پژوهش نمونه ای از عمل اخلاقی ونشانه وکمال یافتگی انسان است.

دیوئی با توجه به اعتقاد به اصالت طبیعت تجربی راهی به موجود الهی فرا طبیعی و پرستش او ندارد.او هر گونه اعتقاد و آداب و آیین دینی را رد می کند ولی معتقد است که  رهیافت دینی ارزشمند است.او در مورد کلمه خدا ،او را به عنوان یک موجود فرا طبیعی قبول ندارد، ولی به عنوان معنای آرمان ها و اهداف قابل تحقق توسط انسان قبول دارد.