اکهارت می‌گوید: «خدا وقتی خدا می‌شود که همهٔ مخلوقات او را خدا می‌خوانند. آنگاه که من هنوز در ذات و سرچشمه الوهیت بودم کسی از من نپرسید که کجا می‌خواهم بروم یا چه کار می‌کنم. اما وقتی که من پدید آمدم همهٔ مخلوقات گفتند خدا. همه مخلوقات از خدا سخن می‌گویند. چرا ایشان از الوهیت سخن نمی‌گویند. هر آنچه که در وحدت است، واحد است و کسی نمی‌تواند از خدا سخن بگوید. تفاوت بین خدا و الوهیت این است که یکی فاعل است و دیگری فاعل نیست… مادام که خدا را منشأ مخلوقات در نظر بگیریم، ذات وجود من فوق خداست. در آنجا من خودم را خواستم و علم پیدا کردم به این که این انسان را بسازم. لذا به اعتبار ذاتم که ازلی است و نه به اعتبار صیرورتم که در زمان است،‌ من خالق خودم هستم. در آنجا من ولادت نیافتم، و به اعتبار تولد نیافتنم هیچ گاه نخواهم مرد.»

واژه الوهیت در زبان اکهارت به معنای وحدت مطلق بی‌ نام و نشان است. برای همین «خدا»، مرتبه‌ای پایین‌تر از آن ذات بی نام و نشان است.

کثرت چگونه از وحدت به وجود می‌آید؟
مراتب وجوددر عرفان، مفهومی داریم به عنوان «فیض» در مقابل «خلقت» در کلام، در مقابل «علیت» در فلسفه. اکهارت فیض را این گونه تبیین می‌کند که همهٔ کمالات در آن وجود بی‌نام و نشان (Godhead) در حال جوشش است و این جوشش به جایی می‌رسد که سرریز می‌کند و همهٔ این کمالات در «خدا» (God) تجلی می‌کند و اسماء‌ و صفات الهی شکل می‌گیرند. یعنی یک فیضان درون‌الوهی داریم که در طی آن، همهٔ کمالات مرتبهٔ الوهیت به خدا منتقل می‌شود. در مرحله بعد نیز این فیضان تنزل پیدا می‌کند و عالم ماده به وجود می‌آید.

این تبیین عرفانی اکهارت است. حال او سعی می‌کند این اندیشه را در قالب الهیات مسیحی جا بدهد. مقام الوهی منطبق می‌شود بر مفهوم «واحد». یک جاهایی هم می‌گوید این الوهیت، همان پدر است. مرتبه اسماء و صفات که از واحد نشأت گرفته بود نیز در پسر معنا پیدا می‌کند. یعنی همهٔ کمالاتی که در پدر مکنون بود، در پسر تجلی و ظهور پیدا می‌کند. البته عبارات اکهارت در این رابطه اضطراب زیادی دارد؛ چون به هر حال در مسیحیت، پدر دارای اسماء و صفات است و از طرفی چیزی بالاتر از پدر هم در مسیحیت وجود ندارد.

پسر در اندیشه عرفای مسیحی همان شأنی را دارد که عالم مثال افلاطونی داشت و همان شأنی را دارد که عقل فلوطینی داشت. یعنی در پسر، همهٔ موجودات عالم ماده به صورت ایده و متحد با پسر وجود دارند. که بعدها خواهیم گفت که در سیر صعود، دوباره به این اتحاد بازگشت می‌شود. یعنی Logos افلاطون و Nous فلوطینی وقتی به مسیحیت رسید هر دو در خدای پسر جمع شد.

برای تبیین رابطه بین پدر و پسر این طور گفته می‌شود که خداوند کمال مطلق است و در همهٔ‌ صفات و افعال خود در نهایت کمال است. کلام نیز یکی از افعال خداست. پس عیسی که کلمهٔ خداوند است، تجلی همهٔ کمالات خدای پدر است. خداوند، پسر را به نحو کامل، تکمل کرده است.

تجسدمنتها اینجا یک اشکال به وجود آمد که در اندیشهٔ یونانی و اندیشه عرفانی اسلامی وجود نداشت. یکی اینکه روح‌القدس هم از پدر و هم از پسر به وجود آمد. دیگر اینکه پسر، تجسد پیدا کرد. و با ورود مستقیم پسر به عالم ماده، خود به خود نقش روح‌القدس در محاق قرار گرفت. این دو بحث باعث شد که روح‌القدس،‌ نقش وجودشناختی‌اش در تبیین عالم هستی، ضعیف شود. ولی برخی گفته‌اند که روح‌القدس همان نفس عالم است.

تقریر عرفانی اکهارت از آموزه تجسد
اکهارت، واقعه تجسد را از یک واقعه تاریخی مکان‌مند و زمان‌مند، تبدیل می‌کند به یک واقعهٔ فوق زمانی و مکانی برای همهٔ‌ انسان‌ها. اگر عیسی مسیح در آن زمان تجسد پیدا کرد، ارتباط وجودی با انسان ندارد. تجسد یعنی پذیرفتن طبیعت انسان. یعنی وقتی عیسی مسیح انسانیت را پذیرفت،‌ کلیت انسانیت را پذیرفت و با ما متحد شد. یعنی خداوند، انسان شد؛ ولی نه یک انسان خاص. یعنی خداون انسانیت را می‌پذیرد و از این طریق، با همهٔ انسان‌ها متحد می‌شود. یعنی اگر می‌گوییم ایمان بیاور، یک پشتوانه وجودی در این حرف ما هست. این تقریبا همان تعبیر «تجلی» و «ظهور» است. اینکه عیسی مسیح هم دو طبیعت دارد و خدا انسان است، یعنی هم خداست، هم انسان. و هر کسی که با عیسی مسیح متحد شود، همان خدا می‌شود.