فلسفه از ديدگاه ويتگنشتاين متقدم و متاخر
نگرش ويتگنشتاين اول نسبت به فلسفه
به نظر ويتگنشتاين فلسفه يكي از علوم طبيعي نيست. او مينويسد: واژه «فلسفه» بايد بر چيزي دلالت كند كه جايگاه آن فراتر يا فروتر از علوم طبيعي است نه در كنار آنها.
اين نظر مستقيما از آموزه ويتگنشتاين در باب «آنچه ميتوان گفت» ناشي ميشود. فلسفه به نظر وي هيچ چيزي درباره حقايق به ما نميگويد، پس وظيفه و كاركرد آن چيست يا چه بايد باشد؟ پاسخهاي ويتگنشتاين چنين است: هدف فلسفه روشنسازي منطقي است.
فلسفه يك آموزه نيست، بلكه يك فعاليت است.
يك اثر فلسفي عمدتا از روشنسازيها تشكيل شده است.
نتيجه فلسفه گزارههاي فلسفي نيست، بلكه روشن شدن گزارههاست.
بدون فلسفه انديشهها انگار تيره و تار و مبهم است: وظيفه فلسفه روشن كردن آنها و تعيين مرز دقيق آنهاست.
فلسفه براي حيطه چون و چراپذير دانش طبيعي مرز مينهد.
فلسفه ميبايد عنصر انديشيدني را كرانمند كند و بدان وسيله عنصر ناانديشيدني را نيز چنين كند.
فلسفه ميبايد عنصر انديشيدني را از درون به وسيله عنصر انديشيدني محصور سازد.
فلسفه نشانگر عنصر ناگفتني خواهد بود، بدين طريق كه عنصر گفتني را به روشني باز مينمايد.
ويتگنشتاين در پيشگفتار رساله مينويسد: «پس هدف اين كتاب كرانمند ساختن انديشه است»؛ يعني مرز دقيق نهادن بين آنچه ميتوان انديشيد (يا گفت) و آنچه نميتوان انديشيد. به نظر او فيلسوفان گذشته در فهم منطق زبان خود شكست خوردهاند».
پس از آن ميگويد: «فلسفه سراسر «سنجش زيان» است.»
پس فلسفه در رساله يك فعاليت ايضاح و روشنسازي است. فلسفه منطق زبان ما را به وسيله نماياندن آشكار آنچه ميتوان گفت، نشان ميدهد.
اما روش درست فلسفه چيست؟ ويتگنشتاين پاسخ ميدهد: «روش درست فلسفه شايد اين ميبود: هيچ چيز نبايستي گفت مگر آنچه را ميتوان گفت؛ يعني گزارههاي علم طبيعي، بنابراين چيزي را كه اصلاً با فلسفه سر و كار ندارد؛ پس هر گاه كس ديگري بخواهد چيزي متافيزيكي بگويد، بايد براي او ثابت كرد كه به پارهاي از نشانهها در گزارههاي خود نشانگري [= معنا] نبخشيده است.
هر چند اين روش براي فرد ديگر خرسندكننده نيست چون او اين احساس را نخواهد اشت كه ما به او فلسفه ميآموزيم ولي شايد اين يگانه روش فرسختانه صحيح است.»
اين تصور از فلسفه در طول تاريخ انديشهها بيسابقه است و گسست فلسفه ويتگنشتاين را از تفكرات سنتي نشان ميدهد.
پس فلسفه از نظر ويتگنشتاين متقدم كاركردي سلبي دارد؛ يعني بايد براي كسي كه ميخواهد گزاره متافيزيكي بگويد، ثابت كنيم كه گزارههاي او بيمعناست.
روش اثبات بيمعنا بودن اين گزارهها روش تحليل است؛ بدين ترتيب كه اگر كسي گزارهاي متافيزيكي بيان كرد، گزاره او را با طرح اين سؤالات تحليل كنيم: «مقصودتان از اين يا آن اصطلاح چيست؟»، «چگونه ميگوييد اين گزاره صادق است؟» و مانند اينها. سرانجام او ناچار خواهد بود مقصود خو را بر حسب گزارههاي بنيادي توضيح دهد و سپس ميتوانيم به او نشان دهيم كه به نشانههاي معيني در گزارهاش معنا نداده است.
ويتگنشتاين رساله را اين جمله به پايان ميبرد: «آنچه دربارهاش نميتوان سخن گفت، ميبايد دربارهاش خاموش ماند»، آنچه ميتوان گفت يعني گزارههاي علوم طبيعي، ميتواند به وضوح گفته ميشود؛ آنچه را نميتوان گفت رازآلود، فقط ميتوان نشان داد. تلاش براي گفتن آنچه را نميتوان گفت، بلكه فقط ميتوان نشان داد، نتيجهاش بيمعناست؛ پس بايد خاموش بمانيم. اين كل مفهوم آخرين جمله رساله است. در اينجا «خاموشي» يا «سكوت» را نبايد به مفهوم عادي ادا نكردن صدا تفسير كرد؛ بلكه معناي آن اين است كه «نكوش تا چيزي را بگويي كه نميتوان گفت» زير آنچه را ميتوان نشان داد، نميتوان گفت.
يكي از نكات مهم رساله تمثيل، نردبان است. ويتگنشتاين مينويسد: «گزارههاي من بدين راه روشنكنندهاند: آن كس كه نگريسته مرا دريابد، هنگامي كه طي گزارههاي من يعني بر پايه آنها از گزارههاي من بالا رود، آنها را بيمعنا مييابد. (به يك تعبير او پس از بالا رفتن از نردبان، بايد نردبان را به دور افكند)».
ويتگنشتاين در پيشگفتار گفته بود كه «صدق انديشههايي كه در اينجا توضيح دادهام، به نظرم قطعي و دست نخوردني مينمايد» اما اكنون او گزارههايش را بيمعنا ميداند. آشكارا تناقضي وجود دارد. راسل هم در ديباچه خود بر رساله، به اين مطلب اشاره كرده است. انتقادهاي فراواني به استعاره نردبان وارد شده است كه در اينجا از ذكر آنها خودداري ميكنم.
با تأمل در باب گفتههاي ويتگنشتاين درباره فلسفه چند نكته بر ما آشكار ميشود:
1-كاركرد فلسفه سلبي است يعني كارش اين است كه به ما نشان دهد چه چيزي را نميتوان گفت و درباره چه چيزي نميتوان انديشيد (مراد از گفتن و انديشيدن در اينجا معناي خاصي است كه ويتگنشتاين از اين واژهها اراده ميكند.) آشكار است كه اين برداشت از فلسفه با تلقي ساير فيلسوفان از اين دانش بسيار متفاوت است.
2-فلسفه براساس تصور ويتگنشتاين، هويت خود را به عنوان يك دانش مستقل از دست ميدهد و به فعاليتي ميان رشتهاي تبديل ميشود (چيزي مانند روش تحقيق). هنگامي كه ميگوييم كار فلسفه روشسازي انديشهها و سنجش زبان است، واضح است كه انديشه و زبان به يك حوزه معرفتي خاص محدود نميشود و در همه حوزهها ميتوانيم كار فلسفي بكنيم.
3-براساس دو نكته بالا ميتوان گفت ارتباط فلسفه با جهان و هستي قطع ميشود. ديگر فلسفه نه عهدهدار بحث از هستي است نه وظيفهاش بررسي ارزشها و اصول اخلاقي است نه اثبات وجود خدا و نه جاودانگي نفس و به طور كلي نه خداشناسي است نه انسانشناسي و نه جهانشناسي.
نگرش ويتگنشتاين اول نسبت به فلسفه
برخي از فيلسوفان در طول حيات فكري خود به 2 فلسفه متفاوت قائل شدهاند. به ديگر سخن زندگي فكري آنها را ميتوان به 2 دوره تقسيم كرد. (از جمله كانت و هوسرل) ويتگنشتاين هم يكي از همين فيلسوفان است. در اين فصل ميخواهم به اين پرسش پاسخ دهم كه «چه عواملي باعث شد كه ويتگنشتاين فلسفه نخستين خود را نامعتبر بداند و به فلسفه ديگري قائل شود؟» در زير به كوتاهي به برخي از اين عوامل اشاره ميكنم.
ويتگنشتاين پس از انتشار رساله، فلسفه را رها كرد و آموزگار دبستاني در يكي از روستاهاي اتريش شد. اين شغل جديد تأثير فراواني در انتقال او از فلسفه نخستين به فلسفه متأخرش داشت. در واقع آموزش نوشتن و خواندن و حساب كردن به كودكان و تجربه نوشتن يك فرهنگ لغت براي مدارس ابتدايي سهم و نقش زيادي در ديدگاه پراگماتيستي اخير او در باب معنا داشت. براستي چگونه كسي درمييابد كه آيا كودك معناي واژه را ميداند جز با مشاهده اين كه چگونه كودك اين واژه را به كار ميبرد؟ آيا تبيين و توضيح معناي واژه به كودكان دقيقا عبارت از آموزش كاربرد واژه به آنها نيست؟ تأثيرات تجربه تدريس بر فلسفه متأخر او كاملا آشكار است. ويتگنشتاين خاطر نشان ميسازد كه براي دريافتن معناي واژه بسيار مفيد است كه از خود بپرسيم «اين واژه چگونه آموخته شده است؟»پس تدريس در دبستان در قائل شدن ويتگنشتاين به نظريه كاربردي معنا مؤثر واقع شد.
عامل و علت ديگر تغيير ديدگاه ويتگنشتاين از رساله به پژوهشها انتقاهادي فرانك رمزي و ببرو سرافا، اقتصاددان ايتاليايي بود. ويتگنشتاين در پيشگفتار پژوهشهاي فلسفي مينويسد: «انتقادهايي كه فرانك رمزي به انديشههاي من وارد ساخت و در گفتگوهايي متعدد با او درباره آنها بحث كردهام، به من در فهم اين اشتباهها… كمك كرد. حتي بيش از اين انتقاد هميشه مطمئن و نيرومند مديون انتقادهايي هستم كه يكي از آموزگاران اين دانشگاه، سرافا، سالهاي لاينقطع روي انديشههاي من اعمال كرد.» (ص 26، متن فارسي) در اينجا نميتوان به محتواي انتقادهاي رمزي و سرافا پرداخت. فقط بايد گفت كه گرايش پراگماتيستي رمزي بيشترين تأثير را بر تفكر متأخر ويتگنشتاين گذاشت.
يونستوس هارتناك مينويسد: «روزي ويتگنشتاين [نزد سرافا] نظر خود را راجع به اين كه قضاياي كلام، داراي همان صورت منطقي وقايعي هستند كه نمودار ميسازند، دفاع ميكرد. سرافا حركتي كرد كه معمولا اهالي ناپل براي اظهار تحقير و نفرت از خود ظاهر ميسازند و از ويتگنشتاين پرسيد: صورت منطقي اين حركت چيست؟ بنا به خاطرات خود ويتگنشتاين همين سؤال بود كه او را متوجه ساخت كه امر واقع نميتواند داراي صورت منطقي باشد».1
عامل ديگري كه در تغيير ديدگاه ويتگنشتاين نقش داشت، تأثير انديشههاي ويليام جيمز بر اوست. كتاب اصول روانشناسي جيمز يكي از معدود كتابهايي بود كه ويتگنشتاين به عنوان كتاب درسي textbook از آن استفاده ميكرد. كتاب ديگر جيمز كه مورد توجه و علاقه ويتگنشتاين بود، تنوع تجربه ديني است. حمله ويتگنشتاين متأخر به ذاتگرايي تصور او از شباهت خانوادگي، استفاده فراوان او از مثالها و نمونهها يقينا ارتباط تنگاتنگي با انديشههاي جيمز دارند. آماجهاي حمله جيمز كه عبارت بودند از ذهن نظريهپرداز، سادهسازي بيش از حد، ديدگاه يكسويه، جزمانديشي و جستجوي يك ذات احد دقيقا همان مشخصههاي تفكر ويتگنشتاين متأخر است.
فيلسوفان و نويسندگان ديگري هم در گذر ويتگنشتاين به فلسفه متأخرش مؤثر بودند. از جمله قديس اوگوستينوس، پاسكال، كركه گور، داستايوفسكي و تولستوي كه از ذكر جزييات تأثير ايشان بر ويتگنشتاين خودداري ميكنم.
نظر ويتگنشتاين متأخر در باب زبان همان طور كه گذشت، آنتي تز آموزه متقدم اوست. اختصاصيترين ويژگي اثر متأخر او مخالفتش با چيزي است كه اشتغال فيلسوفان به زبان را چونان امري متمايز از كاركرد ميخواند. وي كوشش هميشگياش را براي نيل به دقت و فرسختي توهم ميانگارد و ابهام را تا آنجا كه به كار اهداف عادي بيايد، همچون واقعيت ميپذيرد.
ويتگنشتاين متأخر به جاي جستجوي اصول متحدكننده كه امور جزيي را تيره و تار ميكنند و به انتزاع ذوات رهنمون ميشوند، توجه ما را به مورد به مورد كاربردهاي واقعي و عادي زبان معطوف ميكند. طرح «بازيهاي زباني» در نوشتههاي اخيرش نشاندهنده اين واقعيت است كه به نظر ويتگنشتاين زبان كاربردهاي متعددي دارد و واژهها و عبارات فقط در بستر اجتماعي يا در جريان زندگي معنا دارند.
با چنين برداشتي از زبان، روشها و وظايف فلسفه چيست؟ ويتگنشتاين نه براي خود زبان؛ بلكه به خاطر فلسفه به زبان علاقهمند بود. وظيفه ويتگنشتاين در پژوهشها درست مانند رساله، طرح پرسشهايي درباره حدود و مرزهاي معناست و نشان دادن آنچه ميتوان گفت و آنچه نميتوان گفت؛ البته اين مرز به نحو متفاوت و با دلايلي متفاوت در 2 كتاب رسم ميشود. پس هنوز هم مرز گذاشتن وظيف اصلي ويتگنشتاين به عنوان فيلسوف و بنابراين وظيفه فلسفه است.
تصور اخير ويتگنشتاين از فلسفه از شيوه جديد نگريستن او به زبان برميخيزد. به نظر او مسائل فلسفي عمدتا از سوي تفسير صور زبان نشأت ميگيرند. «مسائلي كه از تفسير نادرست شكلهاي زباني ما ناشي ميشوند، داراي خصلت عميق و ناآراميهايي ژرف هستند. ريشههاشان در ما به اندازه شكلهاي زبانمان ژرف است و اهميت آنها به اندازه اهميت زبان ماست.» پس به نظر ويتگنشتاين فلسفه با حيرت آغاز ميشود و پرسشهاي فلسفي، پرسشهاي آزاردهندهاي هستند كه از شكلهاي زبان ما برميخيزند. آنها با نوعي بيماري رواني قابل مقايسهاند.
ويتگنشتاين در يكي از درس گفتارهايش گفت كه فيلسوفان درباه چيزها دچار سردرگمياند و از غريزه خاصي پيروي ميكنند كه آنها را به طرح پرسشهايي بدون فهميدن اين كه منظور از اين پرسشها چيست رهنمون ميشود. طرح اين پرسشها از تشويش ذهني مبهمي ناشي ميشود. مانند تشويشي كه كودك را به پرسيدن «چرا» رهنمون ميشود. پس مسأله فلسفي اين شكل را دارد؛ نميدانم از چه راهي بايد بروم.
ويتگنشتاين معتقد است: فلسفه به هيچرو نميتواند در كاربرد بالفعل زبان دخالت كند. در آخر فقط ميتواند آن را توصيف كند. اين نظر در تقابل كامل به نظريه نخستين او و پيروان اوليهاش، پوزيتيويستهاي منطقي قرار دارد.
ويتگنشتاين در جاي ديگري مينويسد: فلسفه همه چيز را پيش روي ما قرار ميدهد و نه چيزي را توضيح ميدهد و نه چيزي را استنتاج ميكند؛ چون همه چيز آشكارا در معرض ديد است و چيزي براي توضيح نميماند… هنچنين ميتوان نام فلسفه را به آنچه پيش از همه كشفها و ابداعهاي تازه امكانپذير است، داد.
پس از اين مينويسد: كار فيلسوف، عبارت است از گردآوردن يادآوريها براي يك مقصود خاص.
آشكار است كه برداشت ويتگنشتاين از فلسفه كاملا نو و مبتكرانه است.
ويتگنشتاين در جايي (در تقابل با آموزه متقدمش) ميگويد: هدف ما پالودن يا تكميل نظام قاعدههاي كاربرد واژههامان به شيوههاي تاكنون نشنيده نيست؛ چون روشنياي كه متوجه آن هستيم در واقع روشني كامل است؛ اما اين فقط بدان معني است كه مسائل فلسفي بايد كاملا ناپديد شوند. كشف واقعي، كشفي است كه مرا قادر به دست كشيدن از فلسفيدن هنگامي كه ميخواهم اين كار را بكنم سازد-كشفي كه به فلسفه آرامش ميدهد تا ديگر مسائلي كه خود آن را زير سؤال ميبرد، آن را زجر ندهند… يك روش واحد فلسفي وجود ندارد، هر چند روشهايي وجود دارند مانند شيوههاي درماني متفاوت.
اين يكي از فقرات بسيار مهم پژوهشها درباره فلسفه است. ويتگنشتاين را براساس اين فقره و برخي گفتههاي مشابه، منادي پايان و مرگ فلسفه خواندهاند و فلسفه او را جزو فلسفههاي پايان به شمار آوردهاند.
ويتگنشتاين درباره درمانگري فلسفه ميگويد: پرداخت فيلسوف به يك مسأله همانند مداواي يك بيماري است. درست همان طور كه يك درمان منحصر به فرد براي همه بيماريها وجود ندارد، يك روش واحد فلسفي هم وجود ندارد. درماني كه بايد به كار رود، بستگي به نوع بيماري و شخصي دارد كه به آن مبتلاست.
در جاي ديگر ويتگنشتاين تصور خود را از فلسفه چنين بيان ميكند: هدف شما در فلسفه چيست؟ نشان دادن راه خروج از بطري مگسگير به مگس.
از گفتههاي ويتگنشتاين دوم درباره فلسفه، ميتوان چنين برداشت كرد كه فلسفه به عنوان يك دانش مستقل هويت خود را از دست ميدهد. (اين دقيقا همان چيزي است كه ويتگنشتاين اول هم بدان باور داشت) هنوز هم فلسفه يك فعاليت است؛ اما اكنون كارش توصيف است نه سنجش
زبان. هنوز فلسفه كار ايجابي چنداني نميتواند بكند.
در پايان بد نيست مقايسهاي براساس شخصيت ويتگنشتاين بين 2 دوره فكري را انجام دهيم. فلسفهاي كه در رساله مطرح ميشود، فلسفهاي فوقالعاده فردي است. انديشههاي انسان تنهايي است كه در زندان ذهن خود و دانستههاي خود اسير است. هيچ نشانهاي در آن نيست كه زبان ابزار مفاهمه با ديگران است. زبان صرفا ابزاري است براي توصيف امور واقع.
اما فلسفه ويتگنشتاين دوم انديشه انساني است كه چيني نازك تنهايي خود را شكسته و به دنياي ارتباط با ديگران گام نهاده است. كار زبان صرفا توصيف امور واقع نيست. زبان كاربردهاي فوقالعاده متعددي دارد. از توصيف واقعيات گرفته تا حل جدول تا دعا كردن و حتي دشنام دادن و لطيفه تعريف كردن. اينها همه نشاندهنده آن است كه ويتگنشتاين دوم وجود انسانهاي ديگر را در برابر خود به رسميت ميشناسد و بايد با آنها به گفتگو بنشيند.
پانوشت:
1-هارتناك، يوستوس؛ ويتگنشتاين، ترجمه منوچهر بزرگمهر، ص 82
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 10:28 توسط ابوصدرا
|