براي دفاع از يک موضوع نخ نماشده هيچ چيز بهتر از استناد به يک جمله نخ نما نيست. جان استوارت ميل مي گويد؛ «جريان هاي بزرگ فکري از سه مرحله مي گذرند، ريشخند، گفت وگو و پذيرش.» اين شرايط در ايران به صورت وارونه حاکم است؛ خصوصاً درباره پوزيتيويسم. جريان پوزيتيويسم در ايران نخست پذيرفته و سپس درباره آن گفت وگو شد و بعد از آن به تمامي به استهزا گرفته شد؛ خصومت بي قيد و شرط با پوزيتيويسم تا آنجا که حتي به بايکوت شدن مقالات پوزيتيويستي در روزنامه ها منجر شده و فضاي آکادميک ايران را نيز در سطح کنشگران (و نه ساختار آکادمي در ايران) فرا گرفته است. پوزيتيويسم با تجربه گرايي يکسان فرض مي شود و اين دو، به مکتبي اتريشي به نام پوزيتيويسم منطقي تقليل داده مي شوند و همه اين مفاهيم با دستمايه قرار گرفتن نقدهاي مکتب فرانکفورت و برخي جريان هاي فلسفه تحليلي نفي مي شود. غافل از اينکه تجربه گرايي تنها به پوزيتيويسم محدود نيست و پوزيتيويسم نيز تنها در حلقه وين محصور نمانده است.

وقتي امروز از مرگ پوزيتيويسم سخن گفته مي شود، به کدام دال مشخص ارجاع مي دهيم. آيا مرگ پوزيتيويسم را در نقدهاي پوپر بر آن خلاصه مي کنيم؟ اگر چنين باشد رايشنباخ در پيدايش فلسفه هاي علمي به خوبي نشان داده که بسياري از نقدهاي پوپر به پوزيتيويسم، محلي از اعراب ندارد. مثلاً اين قضيه که از منظر پوزيتيويسم پژوهشگران فارغ از نظريه عمل مي کنند و به قولي به مسبوقيت مشاهده بر نظريه قائل هستند (حداقل در معناي جاافتاده) به هيچ وجه درست نيست. فارغ از ارزش بودن نيز که حاصل نظريه پيشين است موضوعي است که در مقام يک اصل هنجاري مطرح مي شود؛ اصلي که حتي ماکس وبر نيز به آن قائل بود.

ماکس وبري که در حوزه جامعه شناسي و گرايش هاي نوکانتي در علوم اجتماعي و به صورت خاص مکتب فرانکفورت به عنوان الگويي جدي در نظر گرفته شده است اين توصيه را مطرح مي کند که پژوهشگر در جريان انجام پژوهش خود بايد فارغ از ارزش ها دست به کنش بزند.

پژوهش حتي در مصنوعي ترين محيط و در راديکال ترين علوم از جمله فيزيک و شيمي نيز تابعي از مناسبات اجتماعي است. اين بصيرت در جامعه شناسي معرفت و علم پيش از تامس کون نيز مطرح شده بود، اما او بود که به صورت مبسوط نشان داد چطور پارادايم هاي علمي عمل مي کنند. در حوزه معرفت شناسي نيز مطرح شدن بحث گفتمان، اسطوره علم و معرفت را زير سوال برد. اين کار البته بسيار پيش از اين توسط هيوم که امروز به جرم تجربه گرايي حتي آثارش را مطالعه نمي کنيم نيز مطرح شده بود و مگر نه اين است که در مانيفست مبارزه با پوزيتيويسيم بارها و بارها به نام فرانسيس بيکن برمي خوريم که از او به عنوان نخستين انديشمندي ياد مي شود که نسبت معرفت را با امور انضمامي نشان داده است.
فراموش نکنيم که عناصر پوزيتيويستي فلسفه علم کون چيزي کمتر از لاکاتوش و پوپر و کارنپ ندارد و از ياد نبريم که لاکاتوش و پوپر خود از منتقدان سرسخت پوزيتيويسم منطقي بودند، اما از بسياري از آموزه هاي اين مکتب در حوزه معرفت شناسي بهره بردند و به صورت بنيادين در نظريات خود از آن استفاده کردند.

منتقدان تجربه گرايي که البته در ايران بيشتر به نفي آن مي پردازند و نه نقد آن، بنيادهاي معرفتي خود را بر کانت و آموزه هاي منشعب از او بنا نهاده اند، کانتي که شايد بيشترين خدمت را به تجربه گرايي و تلفيق آن با عقلانيت کرد. بصيرت هايي که در پوزيتيويسم وجود داشته و دارد، آن چيزي است که حتي در ضدپوزيتيويست ترين انديشمندان (وبر، آدورنو، کون، لاکاتوش و حتي اجازه دهيد با احتياط، نامي هم از فايرابند ببرم) نيز ديده مي شود. مخالفت با شهود گرايي، محدود کردن حوزه علم (و البته نه محدود کردن قلمرو دانايي به حوزه علم) و حتي استناد به تجربه و تلاش براي يافتن راه حل مناسبي براي قضيه استقرا از بصيرت هايي است که نفي آنها دامن گير پروژه نافيان آن نيز خواهد شد.

دفاع از پوزيتيويسم در اين شرايط البته مانند دفاع از مارکسيسم است. هر دو در بطن گفتمان دوران ما رسوب کرده اند و ما گاه بدون دقت و توجه کافي به مباني و الزامات آراي خود به نفي آن مي پردازيم. همان طور که ايده هاي مارکس در بطن راديکال ترين ايده هاي راست رسوخ و رسوب کرده است، پوزيتيويسم نيز در بطن جريان هاي فکري و خصوصاً فلسفه علمي رسوخ و رسوب کرده است. اين نکته اي است که منتقدان به خوبي به آن واقف هستند، اما ما در ايران تنها به ريشخندي بسنده کرده ايم و به همين دليل بسياري از بصيرت هاي ساده آنان را مورد استفاده قرار نمي دهيم. از آمار و ارقام بيزاريم چون ابزار دست علوم اجتماعي بورژوا مسلک و رسمي است براي استحمار توده ها و به همين دليل دختران فراري را به عنوان يک مساله اجتماعي فراگير پيگيري مي کنيم، اما وقتي آمار ارائه مي شود، تازه متوجه مي شويم که تنها در تهران در سال 82 فقط 678 دختر از خانه فرار کرده اند و تعداد کل اين فرارها 1026 مورد بوده است و اين تعداد براي پسران بسيار بيشتر بوده است. تا پيش از سرشماري 1385 نيز اين توهم وجود داشت که تعداد زنان از مردان بيشتر است، اما همان ابزار پوزيتيويستي نشان داد که تعداد مردان بيشتر است و گرايش هاي مردسالارانه در ايران است که حضور اجتماعي زنان را برنمي تابد و در ناخودآگاه اجتماعي آن را به اين صورت تفسير مي کند. تفسيري که حتي براي تفسيري ترين جامعه شناسان ضدپوزيتيويست مبتني بر پژوهش هاي ميداني و آمار و ارقام بوده است و چشم خود را بر آن بسته ايم.
منبع:سعيد راعي