ابن عربی :بپرهيز از اينكه به عقيدة ويژه‌اي مقيد باشي و به ماسواي آن كفر ورزي! كه [در اين صورت] خير فراواني از دستت مي‌رود، بلكه علم به واقع از تو فوت مي‌شود. بنابراين، همچون هيولا [ماده اولیه]پذيراي همه صُوَر معتقدات باش اپیستمه

اپیستمه
نظریات و مکاتب فلسفی و کلامی ، نظریات و مکاتب جامعه شناسی،دیدگاههای عرفانی، مکاتب و مسایل روانشناسی
نظريه ماكس وبر در مورد دين

جامعه شناسي كارش مطالعة جوهر پديدة ديني نيست بلكه رفتارهاي ديني را كه با تكيه بر پاره اي تجربيات خاص، تصورات و اهداف معين صورت مي گيرند، مورد بررسي قرار مي دهد. بنابراين رفتار معنادار انسان ديني مورد اعتناي وبر است.

به اين دليل در جامعه شناسي ديني از ارزش مربوط به اصول، خداشناسي يا فلسفه هاي ديني، يا حتي از مشروعيت اعتقاد به جهان آخرت بحث نمي شود بلكه فقط رفتار ديني به عنوان رفتار انسان خاكي به مقتضاي هدف معمولي مطالعه مي گردد. همچنين اختيار يك موضع اثباتي كه معمولاً بنايش بر نفي يا بي اعتنائي به دين است، مطرح نيست، بلكه آنچه مطرح است، فهميدن تأثيري است كه رفتار ديني بر رفتارهاي ديگر اخلاقي، اقتصادي، سياسي يا هنري دارد.

هر چند وبر حرفة جامعه شناسي را با انديشه هاي اقتصادي آغاز كرد، ولي اگر مجموعة آثارش را كه به ما رسيده است مرجع قرار دهيم، مي توان گفت كه جامعه شناسي ديني مركز ثقل تحقيقاتش را در سنين كمال يافتگي تشكيل مي داده است.

وبر تأثير رفتار ديني را مخصوصاً روي اخلاق و اقتصاد و به طور جزيي بر روي سياست و تعليم و تربيت مطالعه كرده است. رفتار ديني دست كم به طور نسبي عقلاني است. با وجود اين، بايد ميان ديد اعتقادي معطوف به رستگاري در آخرت، كه زندگي در اين دنيا را خوار مي شمرد و دين صرفاً مناسكي يا شريعتي كه دنيا را ارج مي نهد، فرق اساسي قائل گرديد.

وبر، جامعه شناسي ديني را با مفهوم الهي كه آن را اساسي تر از مفهوم خدا مي داند، آغاز مي كند. و به عقيده او تنها دو دين در جهان به معناي مطلق كلمه يكتا پرست و موحد هستند: دين يهودي و دين اسلام.

ماكس وبر نمونة جامعه شناسانة خوبي براي دين خلاق است. اگرچه دوركيم بر نيروهاي يكپارچه كننده جامعه تأكيد داشت اما وبر بود كه بيشتر به نيروهاي حركت دهندة جامعه و تبديل كننده شرايط فرهنگي علاقمند بود. مطالعات تجربي اوليه اش، او را با مسائل كار و استخدام در آلمان غربي يعني جايي كه كارگران پروتستان آلماني و كارگران كاتوليك لهستاني در برابر هم قرار گرفته بودند، آشنا كرد. اين مطالعه نشان داد كه درگيري در اين مسئله صرفاً در منافع مادي ريشه ندارد بلكه از جهان بيني هاي نمادين متفاوت نشأت مي گيرد. او قصدش را از طريق بررسي تأثير دين در خلق فرهنگ، دنبال كرد. در كتاب مشهورش تحت عنوان «اخلاق پروتستان و روح سرمايه داري» مطرح كرد كه رياضت گرايي اين جهاني پروتستاني در رشد سريع و موفقيت بي نظير سرمايه داري تأثير داشت. در قرون وسطي كليسانه تنها استقراض پول را شديداً گناه محسوب مي كرد بلكه پرهيز از توقعات و انديشيدن به جهان ديگر و شكيبايي در برابر امتحانات الهي را توصيه مي كرد و حتي فقر را فرصتي براي وقف بيشتر بر مسيحيت در نظر مي گرفت. برعكس رياضت گرايي اين جهاني جديد حاصل انگيزش هاي قوي ديني براي ساختن جامعه اي است كه منعكس كننده آزادي هاي جديد شهروندي است.

رابطه دين و طبقه اجتماعي از ديد وبر اين است كه او مي پذيرفت كه در برهه اي از زمان يك دين براي طبقات بالا نقش ايدئولوژيك دارد و براي طبقات پايين نقش تسلي بخش و نوعي دلداري آن جهاني ايفا مي كند. در اينجا تحليل ماركسيستي درست از آب در مي آيد، اما اگر بخواهيم دوره طولاني تري از تاريخ را در نظر بگيريم، به روابط متنوع تري از مناسبات ديني و طبقه دست خواهيم يافت و قطعاً به آساني نمي توانيم دست به تعميم بزنيم.

در طول تاريخ، دين هم مشروعيت بخش و هم نوآور بوده است.

وبر در كتاب جامعه شناسي دين تمايز بين جادو – دين كاهنانه و پيامبري قائل شده است. جادو به توسلِ به خدايان و نيروهاي عيني به منظور حل مسائل شخصي اشاره دارد در مقابل دينداري كاهنانه، به خدايان براي علايق اجتماعي تر و گسترده تر توسل مي جويد و با فرا رفتن از جادو و با سرسپردگي به امر الهي و الهام از آن به اجتماع روح و نظم مي بخشد.

دين در اينجا به مثابه خرق عادتي تجلي مي يابد كه پيامد كاربرد عقل در برابر جادوست. عقل در اينجا دگرگون كننده زندگي شخصي و آشكار كردن جايگاه شخصي در اجتماع گسترده تر است. همين سدشكني و خرق عادت در گذار از دين كاهنانه به دين پيامبرانه رخ مي دهد. عقلاني شدن عامل مؤثر در توسعه ديني است. به واسطه پيام نبوي اجتماع به توفيق وسيع تري دست مي يابد. تالكوت پارسنز در مقدمه مشهورش در ترجمه انگليسي كتاب وبر كه در سال 1963 چاپ شد نشان داد كه وبر براي فهم دين به واسطه انتزاع از فرآيندهاي اجتماعي، مقولاتي را پديد آورد كه در برگيرنده دوتايي هاي جايگزين شونده اي از ساختارهاي اجتماعي چون جادو/دين، دين/پيامبري و غيره هستند.

پارسنز مي نويسد: «علاقه اصلي وبر در نظر گرفتن دين به عنوان تقويت كننده ثبات جامعه نبود. بلكه او علاقه داشت تا دين را به عنوان منبع پويايي هاي تغيير اجتماعي در نظر بگيرد».

وبر به تكامل باور نداشت و تصور نمي كرد كه دانشمندان بتوانند نسبت به جهت گيري هاي اجتناب ناپذير در پيشرفت تاريخي، شواهدي بدست دهند. در عين حال گمان نمي كرد كه دين مانع به كار بردن عقل در فرآيندهاي اجتماعي باشد، از اين رو دين را به عنوان عامل سرشكن و خرق عادت در برابر كاربرد عقل در فرآيندهاي اجتماعي، حركت تاريخ در جهت پيشرفت و در نهايت ايجاد مؤلفه هاي خود آگاهي انتقادي و مدرن جامعه بزرگ در نظر نمي گرفت.

وبر احساس مي كرد كه چند خدايي، تنها دين واقع گرايانه است. و بر لغت كاريزما را كه از پالين اپيستلز اقتباس كرده بود، نقطه شروع مطالعه اش از جامعه شناسي دين و مفهوم كليدي براي نظريه تغيير اجتماعي خود قرار داده بود.

كاريزما قدرت رمز آلودي به آدمي مي دهد كه مي تواند مردم را مجذوب و مطيع فرامين و دستورات خود سازد.

شخص كاريزماتيك داراي قدرت هاي فوق بشري است. وبر فكر مي كرد كه ريشه دين، همين امر است. براي اينكه كاريز ما در دسترس افرادي كه با فاصله از رهبر زندگي مي كنند يا در دسترس نسل هاي بعدي قرار گيرد، كاريز ما اصلي در مناسك، نمادها و نوشته هاي مقدس نهادمند مي شود در واقع شور و اشتياق نسبت به كاريزهاي اصلي در نسل دوم از ميان مي رود. در قاموس وبر، قدرت كاريزماتيك بنيانگذار، ضرورتاً به اقتدار سنتي درون نهادهاي ديني مبدل مي شود. كاريزماهاي جديد بوجود مي آيد، در طول تاريخ دين، اين كاريزماها هرگز ناپديد نشده اند.

آيا دين مي تواند گوهر اصلي خود را حفظ كند و در عين حال هم نوآورانه باشد؟ طبق نظر وبر، دين همواره در بدو امر، جنبشي نوآورانه است و سپس تنها از طريق فرآيند «عادي شدن» تبديل به مذهبي متعارف مي شود. اما جنبه نوآورانه دين در كانون كاريزماي جديد تداوم مي يابد.

جامعه شناسي دين از نظر ماكس وبر عبارت است از علمي كه مي خواهد از طريق تفهيم تفسيري رفتار ديني كه نوعي رفتار اجتماعي است به بيان علل و معلول هاي آن دست يابد. جامعه شناسي دين، رفتار ديني را به عنوان نوعي رفتار اجتماعي مطالعه مي كند. روش جامعه شناسي دين نيز از نظر وبر، روش تفهمي است. در نگاه وبر فهم رفتار ديني تنها از طريق فهم تجارب در دين، عقايد و اهداف افراد و به عبارت كوتاه تر تنها از طريق فهم معناي رفتار دين امكان پذير است.

در جامعه شناسي دين، اساساً جوهره دين يعني، اصول و احكام آن و يا حقانيت و عدم حقانيت آن مورد بحث قرار نمي گيرد، مگر در مواردي براي فهم و درك معناي رفتار ديني مفيد باشد. جامعه شناسي دين رفتار متدينان را به عنوان نوعي رفتار اجتماعي كه داراي معاني و كاركرد اجتماعي از نوع ديني است، مطالعه مي كند. (تنهايي، ابوالحسن، درآمدي بر مكاتب و نظريه هاي جامعه شناسي).

موضوع اصلي جامعه شناسي دين وبر اين است كه ارتباط مستقيمي ميان نظام اقتصادي و اصول اخلاقي جوامع وجود دارد كه بر يكديگر تأثير و تأثر دارد. وبر در صدد اين بود كه اثبات كند رفتار انسان ها در جوامع گوناگون، زماني فهميدني است كه در چهارچوب دريافت كلي آنان از هستي قرار گيرد. عنصر مهم در جامعه شناسي ديني وبر، رفتار ديني يا رفتار انسان در برابر قدرت هاي فوق طبيعي است. و از آنجا كه اين قدرت در تجربيات زندگي روزمره به چشم نمي آيد، انسان سعي كرده است كه از راه ايجاد نشانه هاي عادي با آنها رابطه برقرار كند تا بتواند آنها را براي خودش مجسم كند و از عملشان سر در آورد.

نظريه كارل ماركس در مورد دين

كارل ماركس با آنكه به دليل اظهار نظرهايش درباره دين مشهور است، ولي سهمش در جامعه شناسي دين ناچيز بوده است. او برخلاف دوركيم، اگوست كنت و ماكس وبر، توجه عميقي به دين نداشته است. ماركس توجه اهل نظر را به شباهت هاي فرهنگي و كاركرد بين دين، قانون، سياست و ايدئولوژي كه همه جنبه هاي روبنايي جامعه بشري هستند، جلب كرده است.

او معتقد بود كه روبناها نهايتاً بر اثر روابط توليدي كه به نحو نهايي در كار است، تعيين مي گردد. در نظر ماركس، دين از اهميت ثانوي برخوردار است. زيرا ايدئولوژي روبناست و در مكتب ماركسيسم همه چيز بر اساس وضع اقتصادي شكل مي گيرد، و عامل تحرك همه چيز، وضعيت اقتصادي است. عامل تحرك وضع اقتصادي نيز ابزار توليد است، به گونه اي كه حتي فكر و مذهب انسان نيز تابع و معلول وضع اقتصادي جامعه مي باشد. ماركس علت اساسي پيدايش دين را وضع اقتصادي جامعه مي داند و بدين ترتيب آن را اساساً ساخته دست بشر مي داند. وي مي نويسد، انسان سازنده دين است و نه دين سازنده انسان، دين ترياك مردم است دين به منزلة آه موجودي مستأصل، قلب جهاني سنگدل و نيز روح يك هستي بي روح است.

از نظر ماركس دين و ايدئولوژي از نظر واقع نمايي نيز نه تنها چيزي را نشان نمي دهند، بلكه گاهي واقعيت را وارونه جلوه مي دهد و نيز زماني هم خود واقعيتي وارونه است. دين اصالت ندارد و تنها ابزاري در دست زورمندان براي تحميل عقايد خود به ستمديدگان است. در واقع روي آوردن به دين به دليل توجيه وضعيت موجود و عجز از مقابله با ناملايمات و تسكين دردهاست.

زيرا انسان مي خواهد در جهان سازگار زندگي كند، زندگي اي بي تعارض و بي مزاحمت. خلاصه سخن ماركس اين است كه انسان دين را مي آفريند، دين وارونه ديدن خود انسان به دليل اينكه انسان وارونه است. كسي كه در محيط وارونه زندگي مي كند انديشه هاي او هم وارونه مي شود. دين هم ابزار ستمگري به طبقه زيردست جامعه و هم بيانگر اعتراض عليه ستمگري مي باشد.

نظريه اميل دوركيم در مورد دين

در جامعه شناسي دين در دوره اي جديد، دوركيم از شخصيت هاي مهمي است كه نه تنها تحت تأثير سن سيمون و كُنت، بلكه تحت تأثير افرادي چون رابرستون و اسميت و استاد خود فوستل دوكولانژ قرار گرفته است. نخستين خدمت او به جامعه شناسي دين عبارت بود از تحليل او از نقشي كه دين در تكوين وجدان جمعي يعني وجدان و آگاهي اخلاقي جمعي جامعه ايفا مي كند. توجه دوركيم به بُعد انحطاط و انتقادي دين نبود بلكه توجه او به تحولش بود و اگرچه در نظر او اديان اصالت دارند و دين دروغين وجود ندارد، ولي الوهيت از نظر او هرگز چيزي فراتر از جامعه تغيير شكل يافته و جلوه نمادين پيدا كرده، نبوده است. روش تجربه گرايي دوركيم در باب واقعيت اجتماعي از اموري است كه حتي به جامعه شناسي ديني وي نيز سرايت كرده است. به گونه اي كه وي دين را نيز با عينك تجربه مطالعه مي كند. نگرش دوركيم به دين بيشتر كاركرد گرايانه با كاركرد مثبت است. و بر همين اساس وي در تحليل دين، خلط اساسي بين معنا و محتواي نمادهاي ديني و معنا و محتواي كاركردهاي آن كرده است. در نهايت دوركيم بيان مي كند: دين عبارت است از نظام به هم پيوسته و متشكلي از باورها و اعمالي در رابطه با اشياي مقدس و اين اعمال و باورهاي تمام كساني را كه به آن مي پيوندند در يك واحد اجتماعي اخلاقي به نام كليسا پيوسته و متحد مي سازد.

دوركيم معتقد است هيچ چيز ذاتاً مقدس و دنيوي نيست، بلكه زماني يكي از اين دو خصلت را پيدا مي كند كه مردم يا بر آن پديده ارزشي فايده مند قايل شوند و يا بر عكس، صفاتي ذاتي به آن نسبت دهند كه با ارزش وسيله اش هيچ ارتباطي نداشته باشد.

منابع و مآخذ:

1 – وبر، دين قدرت جامعه، ترجمه احمد تدين – چاپ اول 1382 – انتشارات هرمس

2 – فروند، ژولين، جامعه شناسي ماكس وبر، ترجمة عبدالحسين نيك گُهر، 1362، انتشارات نشر نيكان

3 – تنهايي، ابوالحسن، درآمدي بر مكاتب و نظريه هاي جامعه شناسي

4 – ميرزايي مقدم، محمد علي، مقالة رويكردي بر جامعه شناسي دين

5 – گرگوري باوم، دين خلاق: ديدگاه ماكس وبر، ترجمه دكتر عباس كاظمي

منبع اینترنتی


موضوعات مرتبط: جامعه شناسی ، دورکیم ، کارل مارکس ، مارکس وبر
[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 13:46 ] [ احسان ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ به بیان دیدگاههای مختلف و گاه متضاد در خصوص موضوعات فلسفی ، عرفانی ، جامعه شناسی ، روان شناسی و ... می پردازد .دیدگاههای درج شده در وبلاگ تلاشی برای "به گزینی" ، تفکر بهتر و کشف حقایق است.
لوگوی وبلاگ ، تصویری از پسرم صدرا است.
هدف از انتخاب تصویر یک کودک در لوگوی وبلاگ آن است که به نظر می رسد علی رغم همه پیشرفتهای مادی و معنوی ، انسان امروز ، در راه شناخت و تعامل با نظام هستی هنوز کودکی بیش نیست.
موضوعات وب
امکانات وب