X
تبلیغات
ابن عربی :بپرهيز از اينكه به عقيدة ويژه‌اي مقيد باشي و به ماسواي آن كفر ورزي! كه [در اين صورت] خير فراواني از دستت مي‌رود، بلكه علم به واقع از تو فوت مي‌شود. بنابراين، همچون هيولا [ماده اولیه]پذيراي همه صُوَر معتقدات باش فلسفه و عرفان ،جامعه شناسی،روانشناسی

فلسفه و عرفان ،جامعه شناسی،روانشناسی
نظریات و مکاتب فلسفی و کلامی ، دیدگاههای عرفانی، نظریات و مکاتب جامعه شناسی،مکاتب و مسایل روانشناسی

اگر بگوييم كه اساسى‏ترين مفهوم در مكتب پديدارشناسى، مفهوم حيث التفاتى است، سخنى به گزاف نگفته‏ايم. مبناى معرفت‏شناسى و شناخت‏شناسى در اين نحله فلسفى، ريشه از مفهومى مى‏گيرد كه بايد سرگذشت آن را در تاريخ فلسفه كاوش نمود. برنتانو بدون شك اولين كسى است كه اين مفهوم را دوباره در پديدارشناسى به عنوان يك اصل شناخت‏شناسى، مورد تجزيه و تحليل قرار داده است. بدون ريشه يابى تاريخى اين مفهوم، علل توجه برنتانو به آن نيز به روشنى تبيين نخواهد شد و نقش اساسى اين مفهوم، نزد هوسرل هم دقيقا روشن نخواهد شد. البته كاركردهاى متفاوت مفهوم حيث التفاتى و پيامدهاى اين مفهوم در دستگاه فكرى هوسرل، يكى از شاخصه‏هاى توجه فيلسوفان، به مكتب پديدارشناسى شده است. در اين مقال ضمن بيان تاريخچه‏اى از اين مفهوم، به بررسى اين موضوع نزد برنتانو مى‏پردازيم.


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، پدیدارشناسی ، برنتانو
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 17:3 ] [ ابوصدرا ]

 

بدین ترتیب برنتانو به عنوان روانشناس ِ توصیفی بیشتر به بررسی عمل ِ تصور یا بازنمایی ( Representation ) علاقه مند بود تا ابژه متصور، یعنی به عمل ادراک بیش از شئ مدرَک و ماهیت هستی شناسانه آن توجه داشت . همین امر البته همانطور که اشاره شد او را به طرح قصدیت یا خصلت قصدی اعمال آگاهی هدایت کرد .

به عقیده برنتانو پدیده های ذهنی از همه پدیده های دیگر به ما نزدیک ترند و بیش از همه پدیده ها " به ما تعلق دارند " . ذهن حتی در اعمال معطوف به چیزهای دیگر نیز خویشتن را ادراک می کند، و چون اعمال ذهنی بی واسطه و با یقین کامل و بداهت درک می شوند ، می توانیم ماهیت امور ذهنی را بدرستی کشف کنیم (1) و این کشف حتی اگر ناشی از شناخت نمونه ای واحد و جزئی باشد باز شآن قانونی کلی و پیشین را دارد .

از همین مقدمات برنتانو به یک نوع روانشناسی ِ توصیفی می رسد که آن را علم یقینی  ِ ادراک درونی می داند که این علم  " عناصر اعمال روانی " ، " واقعیات روانی " و " عناصر نهایی روان " و روابط آنها را بررسی می کند .

 


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، پدیدارشناسی ، برنتانو
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 16:55 ] [ ابوصدرا ]

او در کتاب روانشناسی از دید تجربی پدیده های فیزیکی را در نهایت دارای وجود قصدی دانست و در نگاهی کلی تر همه پدیده ها را درونی نامید .

برنتانو در ادامه به تفکیکی میان ابژه ها ( Objects ) در یک عمل آگاهی می پردازد و آنها را به ابژه های اولیه و ثانویه تقسیم می کند .

او می گوید : ابژه اولیه چیزی است که بی واسطه در عمل آگاهی حاضر است ، مثل رنگی که می بینیم و صدایی که می شنویم ، اما ابژه ثانویه مشاهده خود ِ عمل دیدن است ؛ ابژه ثانویه فقط در اثر نمودار شدن ابژه اولیه نمودار می شود، البته باید دانست که  این تقدم زمانی نیست بلکه هر دو ابژه به عمل واحدی تعلق دارند .

تواردوسکی (Twardowski Kasimir ) برای توضیح و ایضاح بیشتر، این مفهوم را اینگونه خلاصه می کند که : ابژه اولیه پدیده فیزیکی است و ابژه ثانویه " عمل و محتوای عمل آگاهانه " است که هر دو متعلق به آگاهی درونی ( Inner Consciousness ) هستند

او استدلال می کند که هر حالت یا رویداد ذهنی به وسیله " ارجاع به یک مضمون " یا " معطوف بودن به یک موضوع " و بنابراین توسط یک " هدف " یا " قصد ِ" ذهنی ، مشخص و متمایز می شود .

 


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، پدیدارشناسی ، برنتانو
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 16:50 ] [ ابوصدرا ]

برنتانو معتقد بود که فلسفه جدید چیستی اعمال روانی را بدرستی درک نکرده است و بنابراین سعی در بنیان نهادن فلسفه بر اصول روانشناسی تجربه گرایانه کرد و بدین منظورو با کمک گرفتن از اصول روانشناسی ، برای پدیده های روانی وجودی واقعی ، اما برای جهان فیزیکی وجودی صرفا ً پدیده ای یا نمودی قائل شد .

بدین ترتیب یکی از آراء مهم او در این زمینه چنین شد که : " پدیده های فیزیکی فقط به صورت پدیده ای ( Phenomenon ) وجود دارند " (4) یعنی دلیل ما برای وجود اوبژه های ( Objects ) خارج از ذهن در وهله اول خطور و راهیابی آنها در ادراک ( Perception ) است و به طور کلی می توان گفت که " پدیده های فیزیکی وجودی غیر از وجود قصدی ( Intentional Existence ) (5) ندارند " .

در واقع به زعم برنتانو پدیده های فیزیکی فقط به عنوان اجزای وابسته ای از اعمال روانی به آگاهی ( Consciousness ) در می آیند و بنابراین می توان گفت که " همه پدیده ها را باید درونی ( Inner ) نامید " .


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، پدیدارشناسی ، برنتانو
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 16:44 ] [ ابوصدرا ]
اگر سنت را آنچنان که گنون مُراد کرده است متضمن امری فوق بشری بدانیم، با راسیونالیته – که با انکار امر فوق بشری حاصل می آید – جمع نمی شود و آنگاه می توانیم علت بحران هویت را در غرب دریابیم. غرب از تأسیس سنتی جدید بر مبنای مدرنیته عاجز مانده است و به همین دلیل است که تعبیر « سنت مدرنیته » خود را متناقض نشان می دهد؛ و همین طور است.


دوران مدرنیسم با ترک حضور، و غفلت نسبت به حقیقت متعالی وجود تحقق یافته است و بنابراین، خود آگاهی بشر جدید خود آگاهی نسبت به این غفلت است، که اگر پیش آید، می توان گفت که بشر از دوران مدرنیسم گذشته است.


حقیقت انسان در فردیت اوست نه در نوعیت او و بنابراین، تعریف حیوان ناطق هنگامی درست است که وجود انسان مقدّر به موجودیت طبیعی اش باشد، حال آنکه هویت و شخص انسان در فردیت اوست.

وقتی انسان آزاد است که خود را هر آن سان که می خواهد فعلیت ببخشد یعنی هویت حقیقی انسان در « عدم تعلق» است، چرا که هر فعلیتی لازمه بازماندن از فعلیت های دیگر است.


موضوعات مرتبط: فلسفه و کلام اسلامی ، فلسفه غرب ، روانشناسی ، نظریه های هویت
ادامه مطلب
[ جمعه هفتم تیر 1392 ] [ 21:14 ] [ ابوصدرا ]
[ جمعه هجدهم اسفند 1391 ] [ 14:25 ] [ ابوصدرا ]

خروج غیر اصیل از دازاین غیر اصیل (دازاین مجازی)  سر می زند. او دست به انتخاب نمی زند و "حوالت تاریخ"، سرشت و سرنوشت او را رقم می زند. او "سقوط" کرده و دچار "روزمرگی" شده است و تاریخ و زمانه، "عالمِ" او را می سازد و خروج و انتخاب او را نیز تاریخ رقم می زند. او یک "فرد منتشر" است که از پرسش و تفکر معطوف به آینده و از آگاهی نسبت تناهی خود به مامن امن "جماعت بی تعین" می گریزد.

اما در مقابل، دازاین معتبر و اصیل( دازاین حقیقی) خروج اصیلی دارد و دست به انتخاب می زند و امکان های پیش روی خود را به فعلیت میرساند. و با خروج و انتخاب خود، عالمِ (=منِ) خود را وسعت می بخشد. چنین خروج و انتخابی با "فهم" شکل می گیرد و محرک آن "پروا و مبالات" و "مرگ آگاهی" است.


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، کلیات ، فلسفه ومعنای زندگی ، هایدگر
ادامه مطلب
[ سه شنبه هشتم اسفند 1391 ] [ 14:13 ] [ ابوصدرا ]

برای هیدگر (وهمه متفکران اگزیستانس) غرق شدن در زندگی روزمره یعنی غیر اصیل بودن. کسی که در زندگی روزمره غوطه ور است طرح ندارد، از حقیقت بیگانه است، امکانات اصیل خود را گم کرده است، از خودش بیرون نمی رود و به روی جهان باز و گشوده نیست. یعنی در اصل از آزادی و اختیار حقیقی بی بهره است. وقتی انسان حضور خود را در جهان با تصمیم ها و نگرشهای خود متجلی نساخته است، وجودی غیر اصیل دارد.


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، کلیات ، فلسفه ومعنای زندگی ، هایدگر
ادامه مطلب
[ سه شنبه هشتم اسفند 1391 ] [ 13:46 ] [ ابوصدرا ]
[ سه شنبه هشتم اسفند 1391 ] [ 12:36 ] [ ابوصدرا ]

این کیست که خود اصیل را از ما می گیرد ؟هایدگر می گوید "آنها"ی نامشخص و بی نام و نشان این کار را کرده اند.داسمن، آدم، فرد منتشر." این "که" نه این کس است نه آن کس . این "که" نه خود است ،نه بعضی کسان و نه مجموعه ی همه. این "که" آنی است که خنثاست؛ همگنان است."[12]  هر کس دیگری است و هیچ کس خودش نیست.

 داسمن كه من آن را «همگنان» ترجمه كرده ام، همان اخلوس و توده همگن است كه در «هستي و زمان» نااصيل گرفته مي شود.

دسمن (Das man) که نابینای امکانات است نتواند که امر بوده را اعاده کند، بلکه تنها نگه می‌دارد و می‌گیرد آن امر بالفعلی را که پس‌مانده است، نگه می‌دارد و می‌گیرد آن‌چه را تاریخ جهان بوده است، نگه می‌دارد و می‌گیرد رسوبات تاریخ و اخبار پیش دست‌مانده راجع‌به آن‌ها را. مارتین‌هایدگر (هستی و زمان) بند: 75 

هیدگر آدمی را موجود آزادی می داند . آزادی از ویژگی های اگزیستانسیال آدمی است که هیچ کس نمی تواند آن را از انسان سلب کند لذا انسان همواره در حال انتخاب است .  حتی آنگاه که انسان خود را به دست دیگران _ یا به تعبیر دقیق تر "آنها" و باز به تعبیر هیدگر "داسمن" – می سپارد تا برایش و به جایش انتخاب کنند باز هم همین انسان آزاد است .


موضوعات مرتبط: برخی اصطلاحات ، فلسفه غرب ، کلیات ، اگزیستانسیالیسم ، هایدگر
ادامه مطلب
[ سه شنبه هشتم اسفند 1391 ] [ 11:45 ] [ ابوصدرا ]
هايدگر چندان به خارج شدن بشر از روزمرگي خوش بين نيست و لذا براي خروج از اين وانفسا؛ ورود به قلمرو هنررا بسيار مفيد مي داند. او به شعر وموسيقي عنايتي خاص داشته و انسانها را به سير در عوالم هنري و گشت و گذار در دامان طبيعت و سپردن دل به نواي خوش موسيقي فرا مي خواند و زندگي هنري را يكي از منافذ خروج از ورطه هولناك روزمرگي ميداند.


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، کلیات ، فلسفه ومعنای زندگی ، هایدگر
ادامه مطلب
[ دوشنبه هفتم اسفند 1391 ] [ 21:9 ] [ ابوصدرا ]

انسان در ساختار زندگی کردن مستغرق می شود و این آغازی است برای فراموشی حقیقت وجودش در جهان، هایدگر کارگاهِ نجاری را مثال می زند، در این کارگاه ما در حال چکش زدن به میخ هستیم،که ناگهان چکش می شکند. ما تا پیش از این مستغرقِ فعالیتمان بودیم و درکی از محیط نداشتیم، آنچه ما را خود آگاه می سازد گسستن تار و پود ریتم تکراری و یکنواخت زندگی مان است.
 هایدگر روزمرگی را از مقومات وجودی فرد «نا اصیل» یا «داسمن» می داند.انسان معاصر بنا به تحلیل وی،جای خود را در عالم گم کرده است.انسان در تنگنایِ قرار دادهای اجتماعی و ساختارهای متناهی ای قرار گرفته است که این چارچوب ها تنها «شدن سوی مرگ» را برایش رقم می زند.
ماحصل وجود نا اصیل، از خود بیگانگی و تفرد انسان معاصر است که سعی دارد پوچی و نکبت را در گذار از حقیقت به خرده فرهنگ ها و تابعیت های غیراصیل «دیگری» بپوشاند.

شخصیت در کلیت انضمامی «دیگری» و خودآگاهی شکل می گیرد و خودِ اصیل دقیقاً در اندراج معنای تعالی یا استعلا دازاین و در دیالکتیک «دیسمن» حقیقت می یابد.

هایدگر برای آنکه از وجود روزمره و غیر اصیل فراتر رود توجه خود را معطوف به دو پدیدار دیگر می کند که آن دو همان مرگ و وجدان هستند.مرگ، انسان را قادر می سازد تا دازاین را در کل بودنش درک کند و وجدان،که برای دازاین امکان اصلیش را منکشف می کند.

ما در زندگی روزمره مان یعنی در زندگی موجودشناختی (اونتیک) گم می شویم لذا وجود خود یعنی زندگی وجودشناختی (اونتولوژیک) را گم کرده و بدان بی توجه هستیم.
وظیفه ای که هایدگر بر عهده ی دازاین می گذارد عبارت است از فهم خویشتن؛دازاین برای آنکه بتواند به شناخت خویشتن نائل آید باید به نحوی بر درگیری های روزمره اش غلبه کند با این وصف او نمی تواند از واقعیت موجودشناختی و روزمره ی خویش بگریزد
هایدگر چنین می نویسد:«مرگ به منزله پایان دازاین،خاصترین امکان او است،امکانی که دازاین بی ارتباط با عالم می شود و امری قطعی اما نامشخص است،امکانی که آن را نمی توان پشت سرگذاشت.»انسان ها با دیدن مرگ دیگران به نوعی مواجهه مستقیم با خود می یابند و در این مواجهه است که از بند لذت بردن از زمان حال آزاد می شوند.


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، کلیات ، فلسفه ومعنای زندگی ، هایدگر
ادامه مطلب
[ دوشنبه هفتم اسفند 1391 ] [ 21:6 ] [ ابوصدرا ]
پیش از شلایر ماخر هرمنوتیک عبارت بود از مواجهه با متن و ابهامات موجود در آن و تلاش برای رفع این ابهامات. اما شلایر ماخر با بسط حوزه ی کارکرد هرمنوتیک از طریق وارد کردن بحث ماهیت فهم در این چارچوب، فهم متن را مواجهه با ذهنیت مولف و راه یافتن به دنیای ذهنی او از طریق بازسازی وی می دانست. یعنی درک فردیت مولف و صاحب اثر.

از اشارات مهم شلایر ماخر مسئله ی حلقوی بودن فهم است. حلقه ی هرمنوتیک بیانگر این است که فهم اجزاء برای فهم کل ضروری است در حالی که برای فهم اجزاء ضرورتا باید کل را درک کرد.


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، مسیحیت ، الهیات مسیحی ، هرمنوتیک ، شلایر ماخر
ادامه مطلب
[ سه شنبه دهم بهمن 1391 ] [ 18:40 ] [ ابوصدرا ]

فردريش ارنست اشلايرماخر ( 1839-1786 ) از يزدانشناسان فلسفي آلمان ، منتقدي واقع گرا بود كه در ميان ايدئاليست هاي (( پسا – كانتي )) فعاليت مي كرد . او به واقع بزرگترين متاله دستگاه ساز پروتستان بعد از جان كالوين است .


ريشه ي موفقيت بزرگ اشلايرماخر در يزدان شناسي ، مقوله بندي كردن دوباره ي مذهب بود . براي او دين ، اساسا نه اخلاق ( در برابر كانت ) و نه باور يا دانش ( در برابر هگل ) بلكه خود – آگاهي بي واسطه اي ناشي از احساس مطلق متصل به خدا بود . ريشه ي مذهب ، پيشا – اخلاقي و پيشا – آگاهي است و آن امري مشترك در ميان مردمان است كه به اشكال گونه گون دريافت و شناخته مي شود .

خدا به تمامي در روابطه اي متحرك و بي واسطه حاضر است و دريافت مي گردد و اين آغاز گاه يزدان شناسي مبتني بر احساس اشلايرماخر است



موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، الهیات مسیحی ، شلایر ماخر
ادامه مطلب
[ یکشنبه هشتم بهمن 1391 ] [ 18:50 ] [ ابوصدرا ]
[ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 12:47 ] [ ابوصدرا ]

در حقيقت تقرير ويتگنشتاين از اين مطلب به اين صورت است: «بنابراين جهان هنگام مرگ تغيير نمي كند بلكه پايان مي پذيرد.» تجربه يكسان بودن خود و جهان در نهايت به اين معناست كه همه دوگانگي ها توهمي بيش نيستند. دوگانگي نهايي بين ذهن و ماده است. اين سخن كه همه چيز يكي است يا اينكه آگاهي و جهان يكي هستند، فقط به اين معناست كه آنها به گفته اسپينوزا در واقعيت جدا از يكديگر نيستند، بلكه دو بعد از يك واقعيت هستند.

    هنگامي كه وجود را به منزله هديه اي شگفت انگيز و مقدس تجربه مي كنيم، شر تلقي كردن رنج و مرگ رنگ مي بازد. عارف هيچ شري را در جهان مشاهده نمي كند.


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، روان شناسی دین و دین پژوهی ، مکاشفه و شهود - تجربه عرفانی ، ویتگنشتاین
ادامه مطلب
[ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 11:58 ] [ ابوصدرا ]

کار معروف جیمز، «انواع تجربه دینی»، عمدتا تجربه شخصی افراد است. جیمز، به تناسب این اعتقاد که «مأمن اصلی دین، فردیت است» و «مهمترین عامل در حال رشد» را فقط می توان در زوایای درونی احساس خصوصی یافت، کتاب انواع را پر از نقل قول های مفصلی کرد که همه را از اسناد شخصی برگرفته و اکثر آنها لبریز از عواطف عمیق و خصوصی است.

جیمز بسیار گرایش به توصیف روانشناختی از «سرشت دینی انسان» دارد.

او «داوری» را به دو نوع «وجودی» و «معنوی» تقسیم می نماید. «داوری وجودی» به سرشت یک پدیده و نیز منشأ و تاریخ آن توجه دارد. این داوری با توصیف و طبقه بندی پدیده آغاز می شود و سپس به تحلیل عللی می پردازد که آن پدیده را به وجود می آورند.

«داوری معنوی» به ارزش یک پدیده- مفهوم، اهمیت یا معنای آن- می پردازد. چنین داوری ای در باب دین از سه ملاک بهره می گیرد: شهود بلاواسطه(احساسی که، به نظر جیمز نهایتا فقط برای کسانی معتبر است که از آن برخوردارند)؛ مطابقت با عوامل یا اصولی که از پیش درست به شمار رفته اند؛ و سودمندی در عرصه اخلاقی – یعنی، در وصول به آرمان های انسانی.

·        میان زندگی معنوی انسان های مختلف تفاوت های عظیمی وجود دارد.

·        جیمز جوهره دین را در حریم تجربه دینی درونی می جست.

·        «دین شخصی» که تجربه ازلی و یگانه پیوند مستقیم با وجود الهی است، رویدادی نامعمول، بی اختیار، و بر حسب انتظار، خلاف عرف و سنت، که شخص را به جانب اعمال فردی، نه گروهی، سوق می دهد.

·        به نظر جیمز، دین نهادینه، که به روحیه ی تعصب و سیطره گروهی آلوده گشته و به اعمالی ظاهری تقلیل یافته است و همچنین به منظور تشفّی خاطر خدایی کودکانه صورت می گیرد، امری کاملا دست دوم است و نظامی از آمیزه های ثانوی است که از طریق تقلید و عادت ملال آور منتقل و حفظ می شود.

·        ” ما همه لحظاتی داریم که در آن گویی کل هستی، وجود ما را با مهربانی در بر می گیرد. ”

در میان ناهماوایی اعتقادات متضاد هم جیمز هسته ی فکری مشترکی می یابد که از دو بخش تشکیل شده است. نخست نوعی دلواپسی است، «احساس این که اگر در وضع طبیعی باشیم نقصی در وجود ما هست»، دوم وجود «این احساس است که بر اثر پیوند مناسب با قدرت های برتر از نقصان رهایی یافته ایم.»


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، روانشناسی ، روان شناسی دین و دین پژوهی ، مکاشفه و شهود - تجربه عرفانی ، ویلیام جیمز
ادامه مطلب
[ یکشنبه یکم بهمن 1391 ] [ 17:23 ] [ ابوصدرا ]
[ یکشنبه یکم بهمن 1391 ] [ 16:31 ] [ ابوصدرا ]
[ یکشنبه یکم بهمن 1391 ] [ 16:28 ] [ ابوصدرا ]

دین چگونه در زندگی انسانها به وجود آمده است؟ آیا افراد دیندار شخصیت خاصی دارند؟ آیا دینداری با رضایت‌مندی افراد از زندگی رابطه مستقیم دارد؟ آیا دینداران سلامت جسمی و بهداشت روانی بیشتری دارند؟ آیا دینداری بر کاهش جرم و جنایت و اعمال خلاف دیگر مؤثر است؟ آیا دینداری بر افزایش حس نوع دوستی، کمک به دیگران و کارهای خیریه تأثیر دارد؟ آیا راهی برای سنجش دینداری افراد وجود دارد؟ اصولاً ابعاد دینداری چیست؟ و... اینها نمونه‏ای از مسائلی هستند که در روانشناسی دین مورد توجّه‌اند

استنلی هال(Hall/1924-1844) از بنیان‌گذاران روان‌شناسی دین در آمریکا است. وی برای این منظور دانشکده روان‌شناسی دین در دانشگاه کلارک را تأسیس کرد. جیمز لوبا(Leuba,J.H.) و ادوین استاربوک(Starbuck,E.D.) نیز از شاگردان برجسته هال هستند.


در آلمان، این رشته بیشتر زمینه کار و در قلمرو بحث فیلسوفان و عالمان الهیات بود.

روان‌‌شناسان دین با استفاده از روشهای علمی و حتی آزمایشگاهی امروزه فواید بسیاری برای دینداری ثابت کرده‌اند. پاره‌ای ازکارکرد‌های روان‌شناختی دین و دینداری عبارتند از:

1.معنی بخشی به حیات
2.بهداشت، سلامت و آرامش روان
3. سازگاری جهان درون و برون؛ کاهش رنجها
4. هدف‌بخشی و ایده‌آل پروری
5. پاسخ به احساس تنهایی
6. تقویت قدرت کنترل غرایز


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، روانشناسی ، روان شناسی دین و دین پژوهی
ادامه مطلب
[ شنبه سی ام دی 1391 ] [ 21:18 ] [ ابوصدرا ]

روانشناسی دین یا همان روانشناسی مذهب از شاخه‌های تحقیقات علمی است که به بررسی دین می‌پردازد. این علم به بررسی وضعیتهای روانشناسانه در جامعه، وجدان گروهی و فردی که در ایجاد، توسعه، کارکرد و از بین رفتن یک دین موثر است می‌پردازد. همچنین محتوی ساختار و جهت گیری این پدیده‌ها و جایگاه و نقششان در خود دین و زندگی خارج از دین مورد علاقه این علم است. کار اصلی روانشناسی دین تعریف و توضیح جامعه شناسانه-روانشناسانه از پدیده‌های دینی است.

روانشناسی دین در ابتدای قرن بیستم و با کوششهای دانشمندانی همچون ویلهلم ووندت، ویلیام جیمز و جیمز لوبا به وجود آمد. در این عرصه در غرب هر دو دیدگاه غیردینی (سکولار) و کلیسایی به وجود آمدند. پایه‌های فلسفی دیدگاه غیردینی را مکتبهایی همچون پراگماتیسم، پوزویتیسم و پدیده‌شناسی استوار ساختند. از طرفی رواشناسی مسیحی در الهیات کاتولیگ، پروتستان و ارتودکس ریشه دارد و معمولاً از فلسفه ایده‌الیسم برای دفاع و اثبات مسیحیت بهره می‌برد. نظریه‌های مختلف روانشناسی برای توضیح پدیده دین به کار رفته اند، شامل رفتارگرایی، روانشناسی گشتالت و روانکاوی (فرویدیسم و نئوفرویدیسم) و غیره.

منبع :از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، روانشناسی ، ادیان و مذاهب ، روان شناسی دین و دین پژوهی
[ شنبه سی ام دی 1391 ] [ 21:10 ] [ ابوصدرا ]

پست مدرنیسم  یعنی بشکن بشکنه ، بشکن

تو میتونی بشکنی بشکن ، تا میتونی بشکن


موضوعات مرتبط: خود نوشت ، فلسفه غرب ، مدرنیته و پست مدرنیسم
[ سه شنبه دوازدهم دی 1391 ] [ 11:45 ] [ ابوصدرا ]

مرگ انسان امروز ، به معنای عدم تحرک نیست ، چراکه او متحرک ترین انسانهاست.مرگ انسان امروز مرگ احساسات نیست چراکه حساس ترین انسانهاست. مرگ انسان امروز مرگ عقلانیت و مرگ اندیشه هم نیست.مرگ انسان دیگر مرگ ادیانی معهود نیست.
مرگ انسان امروز مرگ انسانیت است.این ویژگی منحصر بفرد انسان است که از مرگ خود آگاه میشود و خود در سوگ خویش می نشنید.او خود را کشته و به تماشای سوگواری جانانه خود نشسته است . چه هولناک است صحنه تصویری که فرزندان انسان امروز ، با مرگ به دنیا می آیند و با مرگ هم میمیرند."مرگ زادگی" ، مرگ زیستی " و " مرگ مردگی" هویت مشخص اوست.انگار مرگ مسلط انسان امروز است.مرگ او نیز پسامدرنانه شده است ، مرگی ساختارشکنانه.

مرگ امروزی ، مرگ هم ساختار و هم عامل است.ساختاری که عامل را به مرگ وامی دارد و عاملی که ساختار را می میراند.فرآیند دوجانبه همزیستانه مردگان.ساختارهای خالی شده از مفهوم اما بلند قامت و پرطمطراق.انسان امروز تمام ساختارها ومفاهیم موروثی خود را چون آزادی ، دموکراسی ، دین ، عرفان ، حکومت ، رسانه ، سازمان و.... را در فقط در قالب لباسهای ظاهری استفاده میکند. آن کاریزماتیک ، چشم به اشکان مریدان خویش دوخته و این دموکراتیک ، اشک چشمانی را جوشان می کند.دیگر عارفانه ترین عارفان نیز بر بلندای تاریخ مشاهده گری بیش نیستند .

مرگ انسان امروز دیگر با رنج کشیدن نیست. مرگ او رنجانیدن است . او دیگر رنج نمی کشد بلکه رنج می سازد.او  دست به چنان ساختارشکنی ای زده است که حتی مرگ را نیز مرگانیده است.

مرگ انسان امروز متجلی در " همسویی  آزادی و فرمانبرداری "  است.دیگر آزادی و دیکتاتوری دو نقطه متقابل دریک پیوستار نیستند بلکه یک نقطه اند.  این درهم تنیدگی عجیب نشان از مهارت محیر العقول انسان در فراروی متضادهاست.انسانها را  به اسم آزادی فرمانبردارش کرده اند و مطیع بی چون و چرا.او دیگر دست هر دیکتاتور مطلق نگارانه را نیز از پشت بسته است.

مرگ انسان امروز ، مرگ نداشتن هویت ، یا نداشتن هویتهای ثابت و یا حتی هویتهای متعدد نیست چراکه انسان امروز صاحب " بریکولاژیانه ترین فرهنگ " هاست.مرگ او عدم آگاهی و مسوولیت نسبت به آنچه از هر نوع هویتی که دارد است.مرگ او ، "تغییر مغرضانه هستی شناسانه " انسان نسبت به انسان است.


موضوعات مرتبط: خود نوشت ، فلسفه غرب ، جامعه شناسی
[ شنبه بیست و پنجم آذر 1391 ] [ 8:42 ] [ ابوصدرا ]
اسپینوزا در آثارش تعریفهای متفاوتی را از اراده ذکر می کند. این تعریفهای به طور مشخص عبارت اند از: هر عمل درونی و نفسانی، اعم از تصور، میل و خواهش ؛ هر نوع تصدیق و انکار، تصدیق و انکار حق و باطل یا تصور حق و باطل یا عقل ؛ خواهش و میل با کوشش نفسانی برای حفظ ذات. در جمع میان این موارد, احتمالاتی مطرح است. از جمله این که اسپینوزا در این تعریفها گاه به اصطلاح عام اراده نظر دارد و گاه به اصطلاح خاص اراده و گاه به معنای عرفی و لغوی آن.
تعاریفی از اسپینوزا در خصوص ارادة واقعی و جزئی ذکر شد, به طور مشخص پنج تعریف زیر است:
1. هر عمل درونی و نفسانی اراده است؛ اعم از تصور، میل و خواهش (تعریف مذکور در تفکرات مابعدالطبیعی).
2. اراده عبارت است از هر نوع تصدیق و انکار (تعریف مذکور در رسالة مختصره).
3. اراده، تصدیق و انکار حق و باطل است و چون این تصدیق لازمة تصور حق و باطل است، اراده، تصور حق و باطل و در نتیجة عقل است (تعریف مذکور در بخش دوم اخلاق).
4. اراده به معنای خواهش و میل است (تعریف مذکور در تبصرة نتیجة سوم قضیة 27 از بخش سوم اخلاق).
5. کوشش نفسانی برای حفظ ذات، اراده است (تعریف مذکور در تبصرة قضیة نهم از بخش سوم اخلاق).


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، اراده ، اسپینوزا
ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 ] [ 20:2 ] [ ابوصدرا ]
در این نوشتار، تبیین توماس آکوئیناس از معنای اراده و توانایی این تبیین در توجیه برخی مسائل مربوط به اراده بررسی می شود. آکوئیناس نفس را جوهری واحد می داند که قوای بسیاری متمایز از آن و عارض برآنند. او نظر ارسطو را مبنی بر وجود قوه شوقیه به عنوان قوه ای جدا از سایر قوا در نفس می پذیرد و در تقسیم بندی شوق، قائل به دو نوع شوق است: شوق حسی و شوق عقلی، که اوّلی وابسته به احساس و دومی وابسته به فهم عقلانی است.
شوق عقلی، اراده نامیده می شود. آکوئیناس همچنین قائل به آزادی اراده است که علامت مشخصه این امر، انتخاب است. در این صورت باید پذیرفت که اراده همان گونه که از عقل تأثیر می پذیرد، از شوق حسی هم اثرپذیر است و خود آکوئیناس نیز اذعان به این امر دارد. اما با توجه به عقلانی بودن اراده، پذیرفتن این مطلب دشوار است و از این رو آزادی اراده به خوبی قابل تبیین نیست.در نظام فلسفی آکوئیناس شوق که عبارت از گرایش یک چیز به سوی خیر است، به دو دسته تقسیم می شود: برخی از شوقها، شوق طبیعی(natural appetite) و برخی دیگر شوق ارادی(HUGHES: 1999-vol:2- p.549) هستند. دسته اول ناآگاهانه صورت می گیرند؛ اما دسته دوم، از علم (اعم از حسی و عقلی) ناشی می شوند، یعنی بدنبال دانستن، میل ایجاد می شود. شوق ارادی خود دو گونه است: شوق حسی که صرفا وابسته به احساس است و شوق عقلی که اراده (Will) نیز نامیده می شود و وابسته به فهم (understanding) می باشد.
از نظر توماس قدیس افعال انسان از روی اراده است؛ زیرا انسانها میتوانند آزادانه عمل کنند. در نزد او افعال وقتی ارادی هستند که همراه با زمینه معینی از باور و عقیده و نیز همراه با میل فاعل باشند و این دو عامل ملاک تمیز فعل ارادی اند.آکوئیناس علاوه بر این که فعل انسانها را ارادی یعنی بر اساس میل و از روی علم به غایت می داند، همچنین معتقد است که انسان در تصمیم گیریهایش آزاد است


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، اراده
ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 ] [ 19:47 ] [ ابوصدرا ]

وى با ارائه دلایل متعدد نشان مى‏دهد که اثبات عقلانى حقایق دینى، امکان‏ناپذیر است.(2) حقایق ایمانى حقایقى ازلى هستند، اما تمام آنچه در دسترس عقل است حقایق تاریخى و امکانى است. میان حقایق امکانى با حقایق ازلى ورطه‏اى عمیق وجود دارد که منطقا عبور از آن امکان‏پذیر نیست. پس باید از روى ورطه جهید، عقل این جهش را روا نمى‏دارد و در مقابل آن مى‏ایستد، اما ایمان مستلزم این است که على رغم تمامى مخالفتهاى عقل، جهش صورت گیرد و این جهش باز بسته «تصمیم» است و از این رو در فهم کى یرکگور از ایمان، اراده و تصمیم، نقشى کلیدى ایفا مى‏کند. بدین ترتیب، کى یرکگور در سنّت اراده گرایانه و در کنار کسانى مثل ویلیام جیمز و فیخته قرار مى‏گیرد.


اراده گرایان معتقدند که باورهاى انسان در اختیار و کنترل اوست، .

عقل در انسان، تنها عنصر تعیین گر نیست و پافشارى بر تقدم عقل بر انتخاب، بى‏مورد است و به قول دکارت «در انسان اراده بر اندیشه برترى دارد».( 7) امیال و خواستهاى انسان نقشى تعیین کننده‏تر دارند. انسان نسبت به چیزى میل دارد و نسبت به چیزى نفرت، این دلبستگیها و نفرتها نوع نگاه وى به مسائل را مشخص مى‏کنند. ابتدا خواست در انسان شکل مى‏گیرند و این خواستها هستند که نوع فهم وى، از جریانات را تعیین مى‏کنند.


عموم متفکران اگزیستانس نیز، به جاى تکیه به باورها و برجسته ساختن نقش آن در تصمیم، بر نقش تصمیم در عرصه فکر و عمل تکیه مى‏کنند. وانهادگى انسان که از اصول اگزیستانسیالیزم است، مستلزم آن است که فرد، خود شخصیت خویش را بیافریند. اما هیچ نیروى قابل اعتمادى، نه در بیرون و نه در درون، وجود ندارد که بتوان با اتکاء به آن تصمیم گرفت و تصمیمات متاثر از باورهاى قبلى نیست «آنچه واقعا اعتبارى دارد احساسات است».



موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، اگزیستانسیالیسم ، اراده ، سورن کیر کگور
ادامه مطلب
[ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ] [ 22:4 ] [ ابوصدرا ]

طبق نظر شوپنهاور، اصل وجود و حقيقت انسان اراده است و حتي تن او نيز همان اراده اوست كه عينيت يافته است و هر عنصري از تن مناسبت و مساعدتي با امري از امور اراده كه تمايلات و نفسانيات اوست دارد و عقل، استدلال، هوش و حافظه، خادم و تابع و آلت دست ميل است.

به نظر شوپنهاور، منشأ و منبع بدبيني و مزاحمت، همانا اراده است.

از نظر شوپنهاور اراده كه اصل و حقيقت جهان را تشكيل مي‌دهد و واحد و مايه شر و فساد است .

طبق نظر وي، هر چه موجود جاندار و با اراده در مرتبه حيات برتر باشد، رنجش بيشتر است.



موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، اراده
ادامه مطلب
[ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ] [ 0:49 ] [ ابوصدرا ]


در ديدگاه شوپنهاور جهان تشكيل‌ ‌شده از يك اراده است. به عبارت ديگر جهان چون يك اراده در شدن دائم به سر مي‌برد و فرد نيز همچون پيچ و ‌مهره‌اي در درون اين اراده قرار دارد. ‌او بر اين عقيده است كه عالم پديدارها تجلي اراده است. اراده علت بي‌علت همه چيزهاست و چنانچه زايل شود جهان نيز از ميان خواهد رفت.

اراده‌ در انديشه شوپنهاور به‌ معناي‌ باطن‌ حركات‌ جسماني است؛ چيزي‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌ جاي‌ آن‌ از نيرو يا انرژي‌ نيز نام‌ برد. او سرتاسر جهان‌ آلي‌ و غيرآلي‌ (باجان‌ و بي‌جان) را تجلي‌ اراده‌ مي‌داند.

به نظر‌ ‌وي بدن، اراده عينيت يافته و مفهوم مرئي خواهش‌هايمان است. او در اين باره مي‌نويسد: اجزاي بدن بايد با خواهش‌هاي اصلي كه اراده خود را به وسيله آنها آشكار مي‌كند، كاملا‌ ‌مطابقت داشته باشند. آنها مفاهيم مرئي اين خواهش‌ها هستند. دندان‌ها، وروده‌ها گرسنگي عينيت يافته هستند. دستان آزمند و پاهاي شتابان با خواهش‌هاي غيرمستقيم‌ ‌اراده مطابقت دارند و مبين آنند».

آرتور شوپنهاور اين اراده يا خواست متافيزيكي را شر قلمداد ‌مي‌كند و به عبارت روشن‌تر ريشه تمام شرها را بندگي خواست‌و فرمانبري از خواست زندگي مي‌داند. به اعتقاد او، «انسان‌ها مخلوقات خلاقي هستند كه مجبورند عشق بورزند، متنفر‌ ‌باشند، هوس كنند و منكر شوند. با وجود اين كه اراده كاملا واقعيت دارد، اما از هيچ‌ ‌غايت و هدفي برخوردار نيست؛ بلكه صرفا نيرويي كور، غيرعقلاني و منفي و در نهايت شر است. تنها‌ ‌غايت زندگي بايد گريز از اين نيروي كور و محدوديت‌هاي دردناك آن باشد».

شوپنهاور عقل را نيز همچون نمودي از اراده يا خواست تبيين مي‌كند و مي‌گويد: «عقل هم مانند دست و پا يكي از آلاتي است كه براي حفظ حيات به كار مي رود.»

موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، اراده
ادامه مطلب
[ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ] [ 0:43 ] [ ابوصدرا ]

او عقيده داشت كه حقيقت جهان، «خواست و اراده» (‏will‏) است. جنبه ادراكي انسان يعني حس و عقل كه منشا علم است، ذاتي و حقيقي نيست، بلكه عرضي است. به عبارت ديگر فرع است نه اصل. آنچه ذات حقيقي و اصل است اراده است، نه عقل و حواس انساني، به بيان ديگر اگر چيزي را انسان مي پذيرد به اين جهت نيست كه دليل براي پذيرش آن چيز پيدا كرده است، بلكه چون آن را مي خواهد و اراده وي به آن تعلق گرفته براي آن دليل و استدلال مي تراشد. و اساساً عقل و منطق بي فايده است، چرا كه انسان همواره با اراده سر وكار دارد نه عقل و منطق، و آنچه را كه عقل و منطقي به شمار مي آورد، در واقع خواست و اراده بوده كه لباس ظاهري عقل و منطق را به تن كرده است.‏


 آنچه كه ديگران به نام قوه و نيرو ناميده اند و حقيقت جهان و موجودات را با آن تفسير كرده اند، چيزي جز اراده نيست. از جمادات گرفته تا نباتات و انسان همه در حقيقت چيزي جز اراده نيست. اراده همان «شيء في ذاته» است. اراده، حقيقت و نهاد اشياء را تشكيل مي دهد. اراده علت همه اشياست و حتي حقيقت خود عليت نيز اراده است. به عقيده شوپنهاور، تنها آدميان مظاهر اراده نيستند. در بنياد هر چيزي مظهري از اراده است. به تعبيري ديگر او واژه اراده را به معنايي گسترده استعمال مي كند.‏


 شوپنهاور معتقد است كه آنچه موجب درد و رنج انسان مي شود شدت اراده اوست، انسان هاي كم اراده يا فاقد اراده نسبت به افراد پراراده رنج كمتري دارند. زندگي شر است زيرا تنازع بقاء عاملي است كه بر تمامي عرصه هاي زندگي سايه افكنده است. انسان ها در زندگي اجتماعي جهت كسب موقعيت ها و استمرار زندگي ناگزيز از كشمكش و تنازع هستند.‏


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، اراده
ادامه مطلب
[ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ] [ 0:36 ] [ ابوصدرا ]


«اراده» ورزي، حتي در انسان، به چه معناست؟ به زعم نيچه، آن به معناي «خدايگان بودن» است. «اراده ورزي اراده کردن براي خدايگان شدن است ...». اين متضمن يک سلطه (سيادت) بر آنچه که خواسته شده، است، از اين رو ذاتاً نه يک آرزو کردن است و نه يک تقلاي پس از بدست آوردن چيزي، بلکه يک حاکميت است................

اين اراده ي معطوف به قدرت است که تمام ارزش ها را وضع مي کند، زيرا ارزش ها چيزي غير از شرايط خودايجاد شده ي گشودگي خود آن نيست. «... اراده ي معطوف به قدرت، بالذات، عبارت است از يک اراده ي ارزش گذار ...». و اين ارزش گذاري را ما «ارزش سنجي» (Schätzen مي خوانيم.........................


موضوعات مرتبط: فلسفه غرب ، اراده ، نیچه
ادامه مطلب
[ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ] [ 0:22 ] [ ابوصدرا ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ به بیان دیدگاههای مختلف و گاه متضاد در خصوص موضوعات فلسفی ، عرفانی ، جامعه شناسی ، روان شناسی و ... می پردازد .دیدگاههای درج شده در وبلاگ تلاشی برای "به گزینی" ، تفکر بهتر و کشف حقایق است.
لوگوی وبلاگ ، تصویری از پسرم صدرا است.
هدف از انتخاب تصویر یک کودک در لوگوی وبلاگ آن است که به نظر می رسد علی رغم همه پیشرفتهای مادی و معنوی ، انسان امروز ، در راه شناخت و تعامل با نظام هستی هنوز کودکی بیش نیست.
موضوعات وب
برچسب‌ها وب
امکانات وب